Document Type : Research Paper
Abstract
Keywords
چکیده
محمدعلی حزین لاهیجی، عالم جامع الاطراف و شاعر توانای سده ی دوازدهم ایران طی سال های 1146 تا 1180 در هند به سر برد. او که حدود چهل و سه سال از زندگی خود را در ایران سپری کرد، در نوشته ای ارزشمند و البتّه فاقد نام به وسیله ی خودش، به شرح رویدادهای زندگی، سفرها، مطالعات و معرّفی اساتید خود پرداخته است. این اثر که به وسیله ی دیگران، تذکره ی الاحوال، سفرنامه ی حزین، سوانح عمری و... نامیده شده است، منبع کم نظیری در باره ی تاریخ اواخر دوره ی صفویه و مقارن حمله ی افاغنه به اصفهان است؛ امّا در باره ی بخش دوم زندگی حزین که در هند سپری شد، به جز برخی سخنان تکراری تذکره های فارسی، منبع قابل اعتنایی وجود ندارد. در این میان نامه های وی منبع قابل اعتماد و دست اولی برای پیگیری زندگی وی در هند هستند. نامه های فراوانی تحت عنوان " رقعات حزین" در کتابخانه های مختلف هند به جای مانده است. اگرچه موضوع بسیاری از این نامه ها، احوال شخصی حزین است؛ امّا برخی نیز در بردارنده ی نکات مهم تاریخی، سیاسی و ادبی هستند. این مقاله به مرور چند نامه ی مهم از حزین اهتمام دارد.
کلید واژه ها: حزین لاهیجی، رقعات حزین، نامه ی حزین به آرزو، وصیتنامه ی حزین.
مقدّمه
کسانی که در حوزه ی زندگی و تألیفات محمدعلی حزین لاهیجی (1103-1180ق) تحقیق کرده اند، حدود دویست اثر را به وی نسبت داده اند. ( کشمیری، 1382: 317-310) و (حزین لاهیجی، 1375: 45-36) این آثار در زمینه های مختلف اعم از تفسیر، کلام، فلسفه و منطق گرفته تا نجوم، جانور شناسی و حساب است. حـزین تقریباً تمامی تألیفات خود (به استثنای چند اثر) را در ایران تا سال 1146، یعنی قبل از مهاجرت دائمی اش به هند، به رشته ی تحریر در آورد. او در حادثه ی محاصره ی اصفهان به وسیله ی افاغنه به سال 1134ق، به دلیل قحطی و نداری، حدود دو هزار جلد از کتب کتابخانه اش را دستمایه ی ادامه ی حیات کرد و بقیه نیز، طی غارت کتابخانه اش از دست رفت. (حزین لاهیجی، 1375: 200) بخش دیگری از نوشتجات حزین نیز بر اثر مسافرت های مکرّر در ایران و هند دستخوش هدم و نیستی شد. از این رو آثار به جای مانده از وی بسیار کمتر از مجموع تألیفات اوست که این امر برخی افراد، به ویژه مخالفان او را در باره ی کثرت تألیفاتش دچار تردید ساخت. به عنوان نمونه سراج الدین علی خان آرزو1 (1099/1100-1169ق) در این باره نوشت: "به هر کیف می گویند که شیخ مذکور فاضل است و صاحب تصانیف؛ لیکن هیچ تصنیفی از او در علم حکمت و کلام به نظر درنیامده."(آرزو، 2004: 380)
از میان آثار حزین، شناخته ترین آن ها، شرح حال وی است که به تذکره ی الاحوال شهرت دارد. تذکره ی المعاصرین و دیوان اشعار وی نیز آثاری شناخته شده و مورد رجوع هستند؛ امّا بخشی از نوشتجات حزین که کمتر مطرح بوده اند، رقعات یا نامه های وی هستند که مانند بسیاری دیگر از آثار او، نسخ خطی آن ها به حدّ قابل اعتنایی در کتابخانه های هند وجود دارد.
نامه ی حزین به میر شمس الدّین فقیر در پاسخ به ایرادات آرزو بر ابیات خاقانی
شاید هیچ یک از شاعران ایرانی در هند، به اندازه ی حزین لاهیجی محور نقادی قرار نگرفته باشد؛ امّا بدون شک او اولین شاعر ایرانی نبود که در هندوستان شعرش با نقد و اعتراض مواجه شد. اقبال سلاطین هند به شعرای ایرانی بیش از شعرای هندی و احراز مقام ملک الشعرایی به وسیله ی آنان، گاه فارسی سرایان هندی را به اعتراض وا می داشت؛ چنان که مثلا ابوالبرکات منیر لاهوری (1019-1054) چند سال قبل از مجادله ی آرزو و حزین، ناخرسندی خود از برتری ایرانیان را چنین ابراز داشت:
" در این روزگار، ارباب سخن تا به چهار صفت موصوف نباشند اگر همه ی سخنشان آب حیات است، آبی ندارد. نخست پیری، چه جوان طبعی که مو به موی او معنی خیز بود تا محاسن سفید نداشته باشد نزد سخن شناسان این عصر روسفید نمی تواند شد؛ هر که در سال پیرتر طبع او برناتر. جوان اگر همه ی معانی جوان انگیزد، سر مو به اشعار او التفات نمی کنند. دوم، توانگری. چه سخن زردار اگرچه از راستی دور باشد، چون نقش نگین بر زر می گیرند و گفتار مفلس را اگر همه سزای آن بود که به آب زر باید نوشت، به هیچ نمی خرند. سوم، بلند آوازگی. چه نکته طرازی که نام زد شهرت گشته، اگرچه در سخنش صد سخن باشد، به هزار شوق می خوانند و سخنوری که نام بر نیارد، اگر چه گفتار او نامی بود به سهو بر زبان نمی رانند. چهارم، نسبت ایران. چه اگر فارسی صد جا در فارسی غلط کند، در سخن او سخن نمی کنند و هندی اگر چون تیغ هندی، جوهر ذاتی را آشکار سازد، دم از تحسین نمی زنند. من که جوان مفلسم و گم نام هندی نژادم و هیچ یکی از آن چهار صفت با من نیست، اگر اهل روزگار صاحب سخن نخوانند، چه جای سخن است." ( منیر لاهوری، 1977: 27)
کارنامه ی منیر لاهوری، نمو نه ای از نقد ادبی شاعران هندی است که در آن نویسنده کوشید در دفاع از شاعران نامدار متقدّم، کاستی ها و ضعف شعر شاعران تازه گو را برملا کند. امّا اختلاف حزین و آرزو در هند، ماجرایی پر کش و قوس شد که بسیاری از فارسی دوستان در آن وارد شدند و له و علیه هر یک از دو طرف مطلبی نوشتند. آیا آغاز این اختلاف، لحن تند و سرزنش آمیز حزین خطاب به آرزو بود یا پافشاری آرزو بر برتری خویش، خیلی روشن نیست، حاصل آن امّا ظهور یک اثر انتقادی غیر قابل باور برای حزین بود به نام "تنبیه الغافلین فی الاعتراض علی اشعار الحزین". آرزو کوشید در این اثر از سویی حزین را از مقام استادی به زیر کشد و از طرفی خود را به عنوان فردی مسلّط به زبان و شعر فارسی بنمایاند. از آن جا که شعر لطیف حزین در هند، دوستداران فراوانی داشت، این هواخواهان در صدد پاسخ گویی به آرزو برآمدند.
امام قلی صهبائی (1802-1857) و وارسته ی سیالکوتی (م.1180ق) به ترتیب قول فیصل و رجم الشیاطین را در دفاع از حزین نوشتند و مجدداً نویسنده ای ناشناس (شاید خود آرزو) احقاق الحق را در اعتراض بر شعر حزین پدید آورد. صهبائی مدافع سرسخت حزین مجدداً پا به صحنه گذاشت و این باراعلاءالحق را در پاسخ به احقاق نوشت. فتح علی خان گردیزی نیز، "ابطال الباطل" را در دفاع از حزین نوشت و آخرین این دفاعیّات، متنی به نام " محاکمه" بود از شاعر حدوداً معاصر افغان به نام قاری عبد الله (1288-1362 ق). ( شفیعی کدکنی، 1385: 17-18)
موضوع نامه ی حزین در جواب به آرزو، پاسخ به ایراداتی است که سراج الدّین علی خان آرزو بر تعدادی از ابیات خاقانی شروانی وارد کرده بود. ظاهراً این ایرادات به وسیله ی میر شمس الدّین فقیر (1115-1183) به رؤیت حزین رسیده و آرزو مستقیماً وارد سئوال از حزین نشده بود؛ زیرا در آغاز نسخه ی خطّی این نامه، موجود در کتابخانه ی مولانا آزاد دانشگاه علیگر آمده است: مکتوبی که شیخ اجل شیخ محمدعلی حزین در جواب مکتوب میرشمس الدّین فقیر که از مستعدان هندوستان و به فضیلت و استعداد خود به غایت نازان بود، نوشته. (حزین لاهیجی، farsiya(3) 46: برگ 1 الف) البته در آغاز نسخه ی خطّی دیگری که از این نامه در آرشیو ملّی هند وجود دارد آمده است: در جواب مراسله ی سراج الدّین علی خان آرزو مشتمل بر حلّ بعضی ابیات حکیم خاقانی. (حزین لاهیجی، نسخه ی خطی 183، برگ 1 ب) امّا مرور متن نامه نشان می دهد که آرزو مستقیماً مخاطب حزین واقع نشده بود؛ زیرا حزین در سراسر نامه از او به صورت سوم شخص و با عنوان " آن عزیز" یاد می کند. استفاده از عنوان "آن عزیز" به این نکته اشاره دارد که این نامه قبل از تألیف تنبیه الغافلین به وسیله ی آرزو (حدود 1161 هجری) نوشته شد. امّا متن نامه:
"طومار مرسله متضمّن سؤال معنی ابیات حکیم خاقانی که در سخنوری حسّان العجم و اشکال و اعتراض به بعض آن ها بود، با آن که ضعف دماغ و بصر، مساعد مطالعه نبود، از نطر گذشت و بر شگفت افزود؛ چه آن عزیز را به فکر اشعار حکیم مذکور افتادن چه حاصلی و ثمرهای بخشد و در میانه چه مناسبت و کدام فایده بر آن مترتّب است؟ و اختصاص این چند بیت را به سؤال و اشکال چه رجحان؟ چه تمام دیوان او بر یک سیاق و یک منوال و در نظر آن عزیز متشابه الاجزا و بر یک درجه از ابهام و عدم انس خواهد بود. پس به تقدیر این که این چند بیت صحّت و وضوح یابد، چه مایه منفعت به آشنایی و فهم آن دیوان و امثال آن اشعار خواهد بخشید؟ و در این جزو زمان خاصّه در مملکت هند، حال این است که از ندانستن معنی شعر حکیم خاقانی، بلکه از ندانستن عدد پنجگانه ی نماز، اصلاً نقص و مضرّتِ دنیوی و عیب و حقارت معنوی متصوّر نیست. چنانکه از دانستن علوم و معارف اوّلین و آخرین و ارتقای نفس علی مدارج صدّیقین هیچگونه قدر و منزلت محتمل نه. چون مدار روزگار بر این است، آن عزیز خـود را به رنـج میفکند و از این مقوله هرگز نیندیشد و اگر همّت آن عزیز احیاناً از این مرتبه برتر است اوّل گرد هوسناکی ازاذیال آمال افشانده، راه و رسم تکمیل و تحصیل بشناسد و بر آن روش طلب مقاصد پیشنهاد گرداند و بداند که جواب مشفقانه ی سؤالات او این است که به قلم آمد. مرا سر و برگ افسانه سنجی شرح ابیات نیست؛ ولیکن چون مستنبط شد که آن عزیز را شبهه ی فهم و دخل و تصرّف در هر چیز عارض شده و خاقانی بیچاره در جنب طبیعت نکته سنج، بس خوار و حقیر جلوه نموده، لهذا بهاحتمال ازاله ی این خطره و پندار که به ذات جهل مرکّب است، چند کلمه با عدم مناسبت حال و ضیق مجال مینگارد.
اوّلاً آن عزیز بداند که خاقانی را کمال مرتبه ی سخنوری بهاستحقاق مسلّم است و او را در عجم همان مرتبه است که امرؤالقیس را در عرب. اگر معانی و حسن بلاغت او را نتوانند یافت عجیب نیست و مقام لب گشودن به تعریض نه مناسب مقام است. این است که نوشتهاند:
بنگر چه ناخلف پسری کز وجود تو دارالخلافـه ی پدر اسـت ایرمان سرا
ایرمان را این زمان خوانده اند و معنی ایرمان، دریغ و افسوس است و آن چه عاریت باشد. دنیا را که دارالخلافت ابوالبشر خلیفه الله است، خانه ی عاریت فرزند ناخلف گفته، بهاعتبار این که افعال حسنه که باعث قدر و منزلت اوست، در آن از او به ظهور نمیآید؛ مثل شخصی که بهعاریت در خانهای ساکن باشد و بهضروریات آن نپردازد. دیگر این بیت نوشتهاند:
لعل تو طرف زر است بر کمر آفتاب وصل تو مُهر تبست در دهن اژدها
طرف زر که به طاء مهمله است، ظرف به معجمه خواندند و از قرائن ظاهر شده، مهره ی تب را که بهمعنی مهرهایست مشهور که دفع تب می کند، مِهر به کسر اوّل و بت به معنی صنم خوانده اند. بههرحال طرف زر عبارت است ازآنچه در پیش کمر از طلا یا جواهر و امثال آن بندند، چون لب و دهان در وسط چهره است. فرمود که لب تو طرف زرست بر کمر آفتاب و وصل او را مهره ی تب گفته که در دهن اژدها باشد؛ چه تحصیلش محال یا دشوار خواهد بود و در مصرع نخست نیز اشاره بههمین نوع فرموده. دیگر این بیت مرقوم شده:
جام فرعونی اندر آر که صبح دست موسی برآرد از کهسار
در آثار مورّخین مرقوم است که فرعون را جام زری بود که چهار کس آن را گرفته و در مجلس میآوردند و دور میدادند و در پایان صحبت، آن را به مطربان انعام می دادند و در این مقام، مراد رطل گرانست و از دست موسی، مطلب آفتابست که به مناسبت جام فرعونی استعاره نموده بهعلاقه ی تشبیه صفت تنویر و طر فه تر این است در ذیل این بیت قلمی شده که ماحصل و لطف این قسم شعر چیست. حاصل را خود بیان کردیم و لطف و بلاغت و نهایت حسن لفظی و معنوی را سنجیدگان دانادل فهمند. بیاد است که در کتابی دیده ام منقول از مجد همگر یزدی4 می گفته چنانچه قرّاء مواضع سجده تعیین نموده می دانند، من نیز هر بیت حکیم خاقانی را موضع سجده میدانم، غایتش آنکه بعض سجده واجب، بعض مندوب. دیگر این دو بیت نگاشتهاند:
کسری و ترنج زر، پرویز و بـه زرّین برباد شده یکسر، با خاک شده یکسان پرویز
کنون گم شد زآن گم شده کمتر گوی زرّین تـرّه کو بر خوان، رو کم ترکوا بر خوان
این قصیده در وصف مداین که خانه ی خسرو عادل انوشیروان بود، در عبرت و انتباه از خرابی آن فرموده، بسیاری از الفاظ این هر دو بیت را به تصحیف کلمات مهمله نوشتهاند. چه مقدار قبیح است که با عدم قدرت بر خواندن عبارت، تهجین و اعتراض بر کلام کنند. توفیق خودشناسی و انصاف روزی همگنان باد.
در اخبار مذکور است که انوشیروان ترنج طلا از اجزای ماحضر خود داشته و خسرو پرویز بهجای سبزی که فرومایه ترین اسباب مائده است، تره ی زرین معمول نموده. بعد از برداشتن سفره، آن ترنج و تره را مخصوص چاکران بر هر کس که بر خوان نشسته بودند میداشتند و در بیت دوم، خوان اوّل به معنی سفره و دوم به معنی خواندن، یعنی چون پرویز که خوان را به زرّین تره میآراست گم شد، زرّین تره ی او بر سفره ی روزگار کجاست. پس می فرماید زان کم ترکوا بر خوان یعنی چون از آن حالت یاد میآوری، این آیه بر خوان: کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین. ترجمه: چند بر جا گذاشتند از بستان ها و چشمه ساران و کشت ها و منزلهای پسندیده و نعمت هایی که بودند در آن کامیاب. یعنی متذکّر شو و وصف کن شمّه ای از بی وفائی روزگار را. دیگر این بیت مرقوم شده:
آتش غم پیل را درد برآرد چنانک صدره ی پشّه سزد صورت خفتان او
"صدره" را که یک کلمه است مرکب از صد عددی و ره مخفّف راه پنداشته اند و محق اند، چه از فارسی به غیر از چند کلمه که در نان و آب خواستن بهکار آید، بهگوش نخورده. صدره پیراهن است و مراد آن که غم، پیل را چنان ضعیف میکند که صورت خفتانش که پوست اوست، پیراهن پشه میشود. دیگر از این بیت سئوال نمودهاند:
در مدحت تو بههفت اقلیم شش ضربه زند سخنوران را
در فخریه گفته شش ضربه طرح دادن، شش بازیست حریف را، یعنی به نوعی که زبر دستان مقمر حریف را شش بازی طرح داده، غالب می آیند، نسبت من با سایر سخنوران همانست.
این بود آن چه با عدم اقتضای مقام، بی خواست بر زبان جاری شد و حقّ بیان کلام حکیم مذکور را مجالی دیگر باید و در فرس، سخن هیچکس از استادان در مغز و کثرت معانی، به فوائد کلام حکیم خاقانی نیست و اگر او در عجم نبود، هر آینه مرتبه ی شعر فارسی ناقص مانده بود." (حزین لاهیجی، نسخه ی خطّی 183: برگ 1ب- 3 الف)
سخنان عتاب آلود حزین خطاب به بعضی فارسی سرایان هند، نه فقط اعتراض معاصرانش را برانگیخت که رنجش آیندگان را هم سبب شد. از میان معاصران، مظفر عالم ضمن توصیف نظر حزین در باره ی شاعران هندی، می نویسد که حزین شاعران هندی را هم پایه ی شعرای ایرانی ندانسته و آن ها را در جـایگاهی فـروتـر قـرار داده بـود. (Alam, 2003: 179) و( (Alam, 2007: 233 مسلماً از منظر حزین، جهل به خودی خود، عیب بزرگی به شمار نمی رفت؛ امّا جهل خود را علم تلقّی کردن و به گفته ی حزین به جهل مرکّب مبتلا بودن و در نتیجه ی آن، دیگران را به نادانی متّهم ساختن، عیبی بود که تحمّلش بر او آسان نبود. بسیاری از محقّقین از این نکته غفلت کرده اند. مثلاً سید محمد اکرم (اکرام) در بررسی علل مذمّت حزین از هندیان سه دلیل ذکر می کند. "نخست آن که او فارسی زبان بود و مسلماً به زبان فارسی و محاوره ی آن قدرت داشت. دوم این که شعر فارسی را روان و زیبا می سرود و از معاصرین خود بهتر می گفت. سوم این که چون در هند، پادشاه و اعیان او را خیلی محترم می شمردند، او گویا حسّ برتری جویی در خود پیدا کرده بود و بالنّتیجه دیگران را دون پایه ی خود می انگاشت و بالأخره زبان به طعن همه ی آنان گشود." (اکرام،1401، مقدمه: 25) اکرام هیچ اشاره ای به علّت اصلی عصبانیّت حزین از برخی ادیبان معاصرش نمی کند که در عین عدم احاطه ی کامل به زبان فارسی، افرادی مطّلع تر از خود را به نادانی متهم می کردند. حزین در نامه ای دیگر به یکی از دوستانش، به پاسخگویی به ایراداتی که بر ابیات خودش وارد شده، می پردازد. او به منظور اثبات صحت سروده ی خود، ابیاتی از خواجوی کرمانی و حافظ را نقل می کند:
"سؤال از قافیه ی مسکین و مشکین که از خدمت کردهاند و همچنین از کلام دو سه عریانی چند، ناشی از جهل و قلّت حیای این مردم است، نمیدانند که غلط این فقیر را در این مقدّمات روا نیست. قیاس بر اشباه خود کردهاند. در صحّت قافیه چه شبهه است، در فارسی و عربی هر دو این نوع از آن اکثر است که حاجت به بیان داشته باشد. اگر ادراک و انصاف میبود، همین گفتن حقیر حجّت صحّت میشد و این وقت مرا فرصت تحریر شواهد منظومه و محاورات فصحا نیست. از آنجمله است بیت خواجوی کرمانی:
دو روزی چند اگر با ما نشیند خرد از بیخودی خود را نبیند
و از این قبیل است مصراع خواجه حافظ: حسب حالی ننوشتی و شد ایّامی چند.
چه ظاهر است که ایّام دو سه روز است یا بیشتر و همه ی عالم گویند، معدودی چند وامثال ذلک و حق این است که فقیر آنچه گفتهام برای این مردم و بهامید فهم ایشان نگفتهام، برای اهل زبان است. زیاد مصدّع نمیتوان شد، عرض سلام به یاران همگی متوقّع است و حق تعالی شاهد است که اگر قدرت نوشتن میبود، بهخدمت همگی می نوشتم، دو کلمه حسبالفرموده به مشقّت تمام به محمّد حسن خان نوشته است که بهاو برسد."(حزین لاهیجی، farsiya(3)286 : برگ 75ب،76الف)
وصیتنامه ی حزین
شاید از ارزشمندترین مکتوبات حزین، وصیت نامه ی وی باشد. نوشته ای که علیرغم اهمیّتش تاکنون در هیچ منبعی درج نشده است. حتّی سرفراز خان ختک که تحقیق مفصّل و ارزشمندی درباره ی زندگی حزین و تألیفات وی دارد، به این نوشته دست نیافته بود؛ زیرا در پایان نسخه ای خطّی از تذکره ی المعاصرین در کتابخانه ی مولانا آزاد علیگرضمیمه شده و ختک از آن غفلت کرده بود. ختک به دو وصیت نامه از حزین اشاره می کند. بنا به گفته ی وی، از حزین وصیت نامه ای در دست است که آن را در هفتاد سالگی یعنی در سال 1173 هجری نوشته و از نظر او، این آخرین وصیت نامه ی حزین نبود. متن این وصیت بسیار کوتاه است: " هفتاد ساله زندگانی سپری شد و با کسی بدی نکردیم و از کسی چشم نیکی نداشتیم، به همین سرمایه شکر آفریدگار داریم." ( ختک، 1944: 136)
آنگاه ختک به وصیت نامه ی دیگری از حزین اشاره می کند که بنا به نظر او به دلیل پرداختن به موضوع املاک وی، گم شده است. ختک مصرّانه بر وجود چنین وصیت نامه ای پافشاری دارد و تاریخ نگارش آن را سال 1177 هجری می داند. به احتمال زیاد وصیت نامه ی مورد ادّعای ختک، همین متنی است که ذیلاً نقل و در محرّم 1178 هجری تحریر شده است.
" اللهم اغفرلنا وارحمنا"این آخرین نوشته ای است به قلم بنده ی خاکسار، محتاج بخشایش خداوند غفّار، محمد المدعو بعلی الجیلانی در وصیت به دوستان ایمانی وفّقهم الله تعالی. و نخست وصیت به تقوی و پرهیزکاری است و عبرت از بی اعتباری و بی وفائی دنیا. سعادت و توفیق، همگنان را روزی باد. در باب امور متعلّقه به خود اگرچه رسم و عادت چنان است که وصایا در مقامی است که معاملات و متعلّقات باشد و آن را که نه مالی است و نه معاملتی، چه گوید؛ لیکن چون در شرع مقدّس، امر به وصیت علیالعموم شد، مسئول است. لهذا این چند کلمه امتثالاً لمشرع شریف مینگارد و چون همه را این سفر در پیش است، در ادای وصایای فقیر، بذل جهد نمایند و جزای آن را از حق تعالی امیدوار باشند. وصی شرعی خود نمودم در حالت علم و اختیار عالیحضرت سلاله ی الکرام میرزا محمّد حسن حفّظه الله تعالی، خلف مرحوم میرزا ابراهیم را و التماس معاونت به ایشان مینمایم از جناب سیادت و عوالی پناهان میرزا محمّد جعفر نیشابوری و میرزا سیّد علی سلّمهما و از صداقت و نجابت پناه حکیم محمّد جعفر و میر محمّد علی که موافقت و همراهی نمایند و امید از مؤمنین که حاضر باشند داریم که در اعانت و امداد کوتاهی روا ندارند. نخست در تغسیل و تکفین و نماز و دفن بر وفق شرع انور و آداب آن متوجّه بوده، قصور واقع نشود. چند قطعه کرباس برای کفن معیّن نموده، گذاشتهام و قلیل کافور و چند برگ سدر هست همان را صرف نمایند و قبر را آماده داشتهام، بهخوبی و استواری بپوشند که محتاج به تعمیر نشود و با کفن از تربت مقدّسه و غبار روضه ی منوّره، بستهای است بعد از گذاشتن در قبر، تمامی آن را بپاشند و آن لته را که تربت در آن بسته نیز همراه بگذارند و با کفن، قدری پنبه و سوزن و غیر آن برای دوختن کفن است و از همگی ملتمس است که هر جرم و تقصیری که از این سراپا قصور سر زده، عفو و صفح نمایند و چند روپیه از مال حلال خود برای خرج و صرف این روز گذاشته است، اگر مانده باشد صرف نمایند و اصلاً وارثی ندارم، چند نفر نوکر و خدمتکار که هستند و مشقّت خدمت کشیدهاند و غریب و مسکین و صاحب عیالند، نخست آن ها را تسلّی کنند که گریه و جزع ننمایند و بر بی کسی و عجز خود مضطرب و متوحّش نشوند و تا توانند نوازش و غمگساری آن ها کنند و تا چهل روز خود البتّه پریشان و پراکنده نشوند؛ بلکه در همین خانه بههمین وضع که در زندگی این عاجز بودند باشند، لقمه نان و طعامی که داشتند به دستور از ایشان دریغ نشود و متکفّل احوالشان باشند، خدای کفیل احوال همه هست و چند کس در این درگاه که مسجد است هم نوکراند، تا توانند آن ها را نیز به وضعی که بودهاند بدارند و این مکان را هرگز خالی نگذارند. مسجد است و ثواب پاس آن بسیار و از تلاوت قرآن وحی الله، تربت این عاجز را بیارایند و بدانند که هر ظلمی را بعداً مکافات و مجازاتی هست و بر عالمیان ظاهر هست که هرگز این فقیر را بر هیچ آفریدهای کاری و معاملتی نبوده. حبّه ای امروز حقّ مال کسی و قرض کسی نزد فقیر و بر ذمّه ی عاجز نیست و امانت را به قدر فلسی هم بوده هرگز در عمر نگاه نمیداشتم، امروز چگونه باشد و از مال این فقیر نیز حبّه و درمی نزد کسی و بر ذمّه ی احدی نیست، چیزی که الحال در قبضه ی تصرّف و تملّک مستعار این عاجز در این کلبه هست بر حاضران ظاهر و آشکار است، مجموع را هیچ قدر و مالیّت نیست و لیاقت ذکر و تعداد ندارد. چند کهنه پوشاک و چند ظروف مس و سفال و فرش و پلاس مندرس فرسوده و سایر اشیا و اسباب بیقدر و بها که قابل تعرّض نیست و یک قرآن مجید بهخطِّ والدِ مرحوم و یک صحیفه ی کوچک و مفتاحالفلاح و یک جلد دیوان شعر و چند اوراق دیگر. اختیار با وصی معزی الیه است بدارد و از باقی اشیا هرچه را که مناسب داند و به کار آید، قسمت کرده و اهدا دهد علیالتسویه و اگر احیاناً چیزی بماند که آن ها نگیرند، هرچند لایق است بفروشند؛ هرچند به دو سه درم و صرف مصارف سر قبر و سایر ضروریات نمایند. از زمره ی اخوان و قاطبه ی اهل ایمان، توقّع آمدن به دعای رحمت و غفران و گاهی به زیارت و تلاوت قرآن و هرچه از ایشان برآید از اعمال خیر و ثواب داریم. در دنیا غریب بودیم و به غربت، سفر آخرت برگزیدیم. من مات غریباً مات شهیداً. ربّ اجعلنی من الآمنین واجعلنی من الذین آخر دعویهم ان الحمدلله ربّ العالمین. زیاده فضولیست و طاقت نوشتن نه و اینقدر نگارش حقیقت احوال از آن شد که در مدّت زندگانی، به توفیق و امداد الهی اگر از قسمت مقدّر، پنج فلس می یافتم، یک دو فلس از خود باز گرفته بهکسی می رسانیدم و فکر آینده نداشتم؛ چون این زمانه عهد دنائت و تنگ چشمی و کم انصافی است. دون همّتان گمان کردند که این، از استطاعت این بیبضاعت است و بر خدا ظاهر است که توانگری به مال، هرگز نداشتم و اگر توانگری بود، به دل بود و مشقّت و افلاسی که در این دیار کشیدهام، بر عالمی آشکار است. حرره فی یوم الخمیس، نوزدهم شهر محرّم الحرام سنه ی یک هزار و یک صد و هفتاد و هشت هجری مقدّسه، حامداً مصلیاً مستغفراً و کتبته بخطی و خاتمی." (حزین لاهیجی، Munir Alam,Box(2) 24:71ب-72ب)
این وصیت نامه، نکات مهمّی را دربردارد. از جمله آن که حزین مایملکی برای خود قائل نبود: " اگرچه رسم و عادت چنان است که وصایا در مقامی است که معاملات و متعلّقات باشد و آن را که نه مالی است و نه معاملتی چه گوید." (همان، 71ب) مجموعه ی فاطیمان که بخشی از آن محل سکونت حزین بود، به انتخاب او و با آماده ساختن مقبره اش در زمان حیات، مدفن او نیز شد. این مکان، شامل بناهای مختلفی بوده است که ختک آن را چنین توصیف می کند: "ظاهراً مکانی که شیخ محمدعلی حزین در آنجا مقبره اش را ساخت، خارزاری ناهموار و نامناسب بود که شیخ پس از اصلاح و تبدیل آن به مکانی قابل زرع، بخشی از آن را به مقبره اش اختصاص داد و بقیه را به عنوان محلّ ساخت مسجد اعلام کرد و آن را وقف نمود.
مجموعه ساختمان های موجود در موضوع مورد تحقیق عبارتند از ساختمانی که به آستان حضرت سیده النسا، فاطمه زهرا، نسبت داده شده و مکانی معروف به "محلّ نخل" که به حضرت شاه مردان (علی علیه السلام) منسوب است. زمان ساخت این مکان ها مشخّص نیست." (ختک، 1944: 41-140) ختک تصریح می کند که حزین بخش اعظم فاطیمان را مسجد و وقف اعلام کرد. نکته ای که وصیت نامه ی فوق هم برای ممانعت از خرید و فروش اراضی فاطیمان، بر آن تأکید دارد. " و این مکان را هرگز خالی نگذارند، مسجد است و ثـواب پاس آن بسیـار." (حزین لاهیجی، Munir Alam,Box(2) 24: 72 الف)
ناگفته نماند که متولّیان فاطیمان به وصیت حزین وفادار نماندند و به دفعات، هر بار بخشی از اراضی فاطیمان را در معرض فروش گذاشتند. "متولّیان فاطیمان به بهانه های مختلف اقدام به فروش بخش هایی از این مکان کرده اند. از جمله، بخشی از این مکان به ورّاث شیعیان معتقد فروخته می شود تا درگذشتگانشان را در آنجا دفن کنند. گاهی زمین فاطیمان به وسیله ی افراد در قید حیات خریداری می شود تا پس از مرگ در آنجا مدفون شوند." (ختک، 1944: 143) مسلماً درآمد حاصل از فروش این اراضی، به جیب متولّی و فرزندان وی می رفته و همان ها از برملا شدن وصیت حزین، ناخرسند بودند.
نکته ی قابل تأمّل دیگر در این وصیتنامه، تشریح وضع مالی حزین است. اگر نگاهی به تذکره های تألیف شده در هند در عصر حزین بیندازیم، کمتر تذکره ای را می یابیم که در آن از حزین به عنوان فردی متمکّن یاد نشده باشد. این تذکره ها تمکّن مالی حزین را در نتیجه ی بذل و بخشش محمد شاه و سایر امرا به وی می دانند. مثلاً آرزو در باره ی وساطت یکی از دوستان حزین به نام عمده الملک امیر خان انجام برای وی نوشت : چون بختش (حزین) مدد و اقبال یاوری کرد، عمده الملک قریب بیست لک دام جید از پادشاه برای او گرفت. (آرزو، 2004: 379) و یا آزاد بلگرامی نوشت: " عمده الملک امیر خان متخلص به انجام، سیورغالی برای او از فردوس آرامگاه (محمد شاه) گرفته و او به آن فارغ بال و آسوده حال می گذرانید."(آزاد بلگرمی، 1871: 194) و یا : " گویند هزار روپیه در ماه خرج خانقاهش تقرّر یافته" (قانع تتوی، 1957: 169) کم بودند تذکره نویسانی که به کرامت نفس حزین پی برده باشند، مانند نویسنده ی سفینه ی خوشگو: " از هیچ کس چیزی قبول نمی فرماید" (خوشگو، بی تا: 291)
در این میان، بیان صریح حزین، گویای وضع نابسامان مالی او در هند است: "اینقدر نگارش حقیقت احوال، از آن شد که در مدّت زندگانی به توفیق و امدادالهی اگر از قسمت مقدّر پنج فلس می یافتم، یک دو فلس از خود باز گرفته به کسی می رسانیدم و فکر آینده نداشتم. چون این زمانه، عهد دنائت و تنگ چشمی و کم انصافی است، دون همّتان گمان کردند که این، از استطاعت این بیبضاعت است و بر خدا ظاهر است که توانگری به مال هرگز نداشتم و اگر توانگری بود، به دل بود و مشقّت و افلاسی که در این دیار کشیدهام، بر عالمی آشکار است. " (حزین لاهیجی، Munir Alam,Box(2) 24: 72ب)
نامه ی دیگری که نشان دهنده ی وضع مالی حزین در هند است، مکتوبی است که او به یکی از دوستان خود به نام "حاجی غلامحسین" نوشته است. این نامه نشان می دهد که گذران زندگی این شاعر بلند پایه در سال های نخست ورود به هند، عمدتاً از طریق استقراض از دوستان و آشنایان، به خصوص ایرانیان ساکن در هند بود.
"اعتمادی غلام حسین به عافیت باشند. دیروز که پنجشنبه دهم شهر رمضان المبارک بود، قاصد اجیر رسید و مرقومه رسانید و به مطالعه درآمده، مضامین مندرجه به وضوح پیوست. کمال خوشنودی و رضامندی خاطر از آن اعتمادی حاصل است. خدای متعال او را روسفید داشته، جزای خیر دهد که همیشه در خدمت و راستی و خیرخواهی قصور نکرده؛ خاصه در این وقت که به حد موفور خدمت به اخلاص به عمل می آورد. حاضر بودن آن اعتمادی در این بی کسی، بسیار مرغوب بود. خدا قادر است که از این حدود، حرکت میسّر آید و اتّفاق حاضر بودن روی دهد. تا حالت تحریر که یازدهم است، حیات باقی است. ناتوانی به سبب روزه زیاد شده، لیکن فضل الهی است که به عمل آمده. بیماری صعب عارض است. در باب کثرت اخراجات از دوستی قلمی بود، چکنم که چاره ندارد. نوکر متدین حلال نمک ندارم و خود به هیچ چیز نمی توانم رسید.
دماغ و حالت کجاست و حساب و سررشته ی دنیا قابل التفات نبوده و نیست. یک لقمه غذای خود است و لباس جامه ی کرباس سه چهار ساله در بر است. به مصرف خود هیچ صرف نمی شود الّا بسیار قلیل. لیکن این همه قرض به سبب اخراجات بسیار این ملک است. خاصّه سفر که به هیچ جا اقامت نمی شود که اسباب و مردم را تخفیف دهد. اگر یک سال و دو سال اقامت شود، مثل سرا است، مسافروار نشسته ام. به هر تقدیر خدا به فریاد رسد و مشغول الذّمه ی احدی نگذارد. هندوی5 یک هزار روپیه رسید و قبض الوصول آن جدا نوشته ملفوف است."( حزین لاهیجی، 9/891.5528: برگ 102 ب - 103ب)
حزین در وصیت نامه اش تصریح می کند که به کسی مدیون نیست. " حبّه ای امروز حقّ مال کسی و قرض کسی نزد فقیر و بر ذمّه ی عاجز نیست و امانت را به قدر فلسی هم بوده، هرگز در عمر نگاه نمیداشتم". (حزین لاهیجی، Munir Alam,Box(2) 24 ، 72 الف) این آرزوی همیشگی او بود که "خدا مشغول الذّمه ی احدی نگذارد." شاید سؤال پیش آید که وی چگونه امکان ادای دیون خود را پیدا کرد. در واقع زندگی حزین با رفتن به بنارس به سکون و آرامشی نسبی رسید و کسانی بودند که مرتبه ی علمی او را شناخته و از محضرش کسب علم می کردند.
در این میان باید از حاکم بنارس، راجه بلوانت سینک نام برد که قدر او را می شناخت و فرزند خود کمار چت سینک را برای تعلیم نزد او می فرستاد. مؤلّف بلوند نامه می نویسد که چت سینک به هنگام ترک درس حزین، هدایایی از نوع جواهر یـا اشرفی تقـدیم وی می کرد. ( غلامحسین خان، نسخه ی خطّی 2210: برگ 155)
نتیجه
برای کسانی که با شخصیّت حزین لاهیجی آشنایند، مرور این نامه ها، بیانگر نکات مهمی است. در نامه ای که وی در پاسخ ایرادات آرزو بر اشعار خاقانی نوشته است، می توان علّت رنجش او را از آرزو و امثال وی دریافت. نامه ی دیگر حزین، برملاکننده ی شرایطی است که علیه او در هنگام اقامت در هند وجود داشت. وصیت نامه ی حزین نیز دربردارنده ی نکات مهم بسیاری نظیر؛ بی رغبتی او به دنیا و روحیه ی نوع دوستی شدید او و تعیین تکلیف مجموعه ای به نام "فاطیمان" که مدفن اوست، می باشد. خلاصه آن که نامه های حزین، شامل نکات ارزشمند فراوانی است که آن ها را درخور توجّه و چاپ می سازد.