Document Type : Research Paper
Authors
Abstract
Keywords
مقدمه
یورش مغولان یکی از هول انگیزترین کشتارهای تاریخ را رقم زد. سالها پس از بازگشت چنگیزخان(619ق.) ویرانی شهرها و روستاها هم چنان ادامه داشت و صدها هزار تن بر اثر لشکرکشیهای بعدی یا در محاصره ی شهرها از گرسنگی و بیماری تلف شدند و یا از دم تیغ بی دریغ گذشتند. کسانی هم که از تجاوز جان به در برده بودند، به سرزمینهای مجاور گریختند. در این هنگام غوریان و سلاطین مملوک در نواحی شمالی هند حکومت میکردند.
این حکومتها اگرچه از نبرد با مغولان پرهیز میکردند و از حضور صحراگردان آماده غارتگری در مرزهایشان ناخشنود بودند؛ لیکن به جذب نخبگان سیاسی و فرهنگی گریزان پرداختند و با استفاده از تجربه و اطلاعات آنان برای رویارویی احتمالی آماده شدند. به دلیل شیوههای تاریخ نگاری ایرانی، از سرنوشت امواج فراریان گمنامی که بر اثر یورش مغولان به سوی هند رهسپار شدند، خبر چندانی در دست نیست.
آنچه ثبت شده نیز بیشتر درباره ی پادشاهان، درباریان و مشاهیری است که یا توسط منشیان و دبیران به رشته ی تحریر درآمده و یا در تراجم احوال افراد نامی گردآوری شده است؛ در حالی که در انبوه پناهجویان، افرادی از طیفهای مختلف اجتماعی وجود داشتند که با انگیزههای متفاوتی به آن دیار کوچیدند: جنگسالاران هند را گنجخانهای میدیدند که تیغشان را جلا میبخشید. شاعران و نویسندگان به دربار پادشاهان روی میآوردند تا با الهام از آرامش سواحل سند و گنگ، آثار هنری و فرهنگیشان را بیافرینند. گروهی هم نظیر پیروان فرقههای متصوّفه، هند را محل مناسبی برای ترویج عقایدشان یافتند و در آن مأوا گزیدند. ثمره ی این مهاجرتها، رواج زبان فارسی و سنتهای تمدّن ایرانی در هند بود و بخشی از دستاوردهای فرهنگ ایرانی در آن سرزمین بهیادگار ماند.
پیشینه ی تحقیق
ایران و هند طی هزاران سال مناسبات پایدار و همه جانبهای داشتهاند. چگونگی این روابط در آثاری مانند: «روابط هند و ایران طی قرون» نوشته تاراچَند(1334)، «تاریخ روابط خارجی ایران» تألیف هوشنگ مهدوی(1369) و «تاریخ روابط ایران و هند در دوره ی صفویه و افشاریه» نوشته ریاضالاسلام(1391) مورد بررسی قرار گرفته است.
مقالات مختلفی نیز تاکنون در مجلات و مجموعهها منتشر شده و دستکم دو همایش بینالمللی طی سالهای اخیر در هند (بمبئی، بهمن 1388) و ایران( قم، مهر1392) با رویکرد به روابط بین دو سرزمین و بازشناسی میراث مشترک ایران و هند برگزار گردیده است؛ لیکن بسیاری از این تحقیقات به دورههای خاصّی مانند آغاز ورود مسلمانان، حملات غزنویان و غوریان یا بعد از صفویه محدود بوده و محققان بر جنبههای سیاسی و نظامی این روابط تمرکز داشتهاند.از طرفی ابعاد مناسبات فرهنگی و اجتماعی ایران و هند چنان گسترده و همه سویه بوده که با وجود پژوهشهای فراوان، هنوز عرصههای ناپژوهیده ی بسیار دارد. «روابط ادبی ایران و هند» اثر شهابی(1316)، «نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامی در سرزمین هند و پاکستان» نوشته یکتایی(1353) و «روابط فرهنگی ایران و هند» تألیف سلیمی از این گونه آثار میباشد؛ لیکن تا کنون پژوهش مستقلی با موضوع مهاجرت ایرانیان به هند در آستانه ی یورش مغولان صورت نگرفته و تبیین چگونگی این مهاجرت در آغاز دوره ی مغولان، به مطالعات روابط فرهنگی و اجتماعی ایران و هند در یک دوره ی پراهمیّت تاریخی کمک خواهد کرد.
اثرات اجتماعی یورش مغولان به ایران
پس از هجوم اعراب، ترکان غزنوی، سلجوقی وخوارزمشاهی ایران را درنوردیدند. برآمدنج سلجوقیان خصوصاً با غارت و تخریب همراه بود و «غُزان» خراسان را به ویرانی کشیدند. تهاجمات قبایل زردپوست از میانه ی قرن پنجم تا اوایل هفتم هجری آثار زیان باری بر جا گذاشت (صفا، 1335: 49-43).
تعصبات مذهبی، ترورهای اسماعیلیه و سرانجام جنگ قدرت بین خلیفه و خوارزمشاه، توان جامعه را فروکاست؛ لیکن فتح ایران به دست مغولان، قابل مقایسه با هیچ یک از دورههای قبل و بعد نبود. نابودی منظم و سازمانیافته جمعیّت غیرنظامی در شهرهای بزرگی مانند بلخ، مرو، نیشابور، هرات، توس، ری، قزوین، همدان، اصفهان و بسیاری شهرهای دیگر چنان صورت گرفت که «...هرکجا صدهزار خلق بود،... صد کس نماند»(جوینی،1385:ج1/127). آثار خرابی به اندازهای گسترده بود که چند دهه بعد مورخی از کارگزاران ایلخانان در این باره نوشت: «...شک نیست که خرابی که در ظهور دولت مغول اتفاق افتاد و قتل عامی که در آن زمان رفت، اگر تا هزار سال دیگر هیچ حادثه واقع نشدی، هنوز تدارکپذیر نبودی و جهان با آن حال اول نرفتی که پیش از آن واقع بود»(مستوفی،1336: 28).
در نتیجه اقدامات آنان میزان جمعیّت به شدّت کاهش یافت. فاتحان پس از جدا کردن صنعت گران و پیشهوران برای تبعید به مغولستان، سایرین را قتلعام میکردند و گاهی به دلایل واهی شهرهای گشوده شده را به آتش میکشیدند. شهرهای آباد و پرنعمت که از جمعیّت موج میزد، چنان از سکنه تهی شد که تا قرنها متروک و ویران باقی ماند. خراسان بیش از همه جا آسیب دید. هرات که دروازه ی هند بود، چنان به خرابی کشیده شد که در آن نه مردم باقی ماند و نه خورش و پوشش «... و از حدود بلخ تا حد دامغان یک سال پیوسته خلق گوشت آدمی و سگ و گربه میخوردند»(سیفی،1383: 124،121). شیوع بیماری و گرسنگی نیز که پیامد طبیعی این گونه لشکرکشیهاست، کمتر قربانی نگرفت. تنها در زرنگ سیستان حدود صدهزار نفر بر اثر قحطی و بیماری تلف شدند (بویل،1366: 458). در قلعههای کوهستانی محاصره شده، هر که از تیر و سنگ منجنیق جان بهدر میبرد، بر اثر قحطی و بیماری از پای درمیآمدند و سرانجام با سروپای آماس کرده و تن رنجور تسلیم میشد (جوزجانی،1363: ج2/130).
رفتار مغولان با اسیران بسیار خشن و تحقیرآمیز بود. در هنگام فتح خوارزم، اهالی را از شهر به صحرا راندند و پس از گزینش افراد مورد نظرشان، زنان باقی مانده را به دو گروه تقسیم و برهنه کردند و به این زنان وحشتزده که با شمشیرهای آخته محاصره شده بودند، دستور دادند،«جنگ مشت»کنند. «...آن عورات مسلمانان با چنان فضیحتی مشت در هم میگردانیدند! یک پاس روز همه مشت میزدند و مشت میخوردند تا به عاقبت شمشیر در میان ایشان گرفتند و جمله را شهید کردند» (جوزجانی، 1363: ج2/150-149).
با فرو نشستن موج کشتارهای اولیه، روی دیگر شوربختی نمودار شد. کنار آمدن با رفتارهای خشونت بار قومی صحرا گرد برای مردمی که قرنها متمدّنانه زیسته بودند، عذابآور مینمود. خیانت، دروغ گفتن، لقمه در گلو گیر کردن، ذبح حیوانات، شستو شو در آب روان چنانچه آب روی شسته در آب بریزد و بسیاری موارد دیگر در یاسای چنگیزی مجازات مرگ داشت. برای گناهان کمتر نیز محکومان را تمام برهنه کرده و چوب میزدند(جوزجانی، 1363: ج2/152).
در مواردی گوشت بدن محکوم را جدا کرده، در دهانش جا میدادند یا وی را جلو حیوانات درنده میانداختند. گاهی افراد را برای مجازات به اندازهای در آفتاب سوزان نگه میداشتند که بدنشان کرم بگذارد. در بیشتر اوقات بستگان محکوم مقتول نیز به قتل رسیده و ثروت آنان ضبط میشد(اشپولر،1365: 379-378). این میزان از خشونت تنها به سبب خوی وحشیگری قومی صحراگرد نبود؛ مغولان برای از بین بردن نیروهایی که میتوانستند در برابرشان بایستند و یا ترساندن کسانی که ممکن بود کانون مقاومتی را سازماندهی کنند، از ابزار هراسانگیزکشتاروقوانین سخت «یاسا» استفاده میکردند.
درچنین شرایطی، هر کس میتوانست به جایی میگریخت که لگدکوب سم اسبان مهاجمان نشده باشد. مغولان با این که پس از تصرف خراسان و سیستان با هندوستان همسایه شدند، هیچگاه به آن دیار لشکرکشی نکردند. اگرجه به نوشته ی یکی از مورخین، مغولان هنگام اتخاذ تصمیمهای مهم کتف گوسفند را در آتش میانداختند و از نحوه ی سوختن آن سود و زیان کارها را ارزیابی میکردند و چنگیزخان نیز «چندان که شانه میسوخت و میدید، اجازت نمییافت که به سرزمین هند آید»(جوزجانی، 1340: ج2/127). لیکن به نظر میرسد دلیل اصلی حمله نکردن آنان به هند، آب و هوای گرم و پر رطوبت این سرزمین بوده است.
از طرفی تداوم نبردهای جلالالدین خوارزمشاه در عراق عجم و آذربایجان و نیز وجود قلعههای اسماعیلیه و خلیفه عباسی، هرچه بیشتر مغولان را به طرف غرب میکشاند. به این ترتیب دیار هند طی چند دهه مأمن کسانی شد که نه توان مقاومت در خود میدیدند و نه ماندن در شهرهای خراب و روستاهای سوخته را تاب میآوردند.هند از روزگار باستان، پذیرای اقوام آریایی بود. ارتباطات بین ایران و هندوستان از حدود 3500ق.م. برقرار بوده است (یاراحمدی،1390: 51). و نشانههایی از پناه بردن صنعت گران و هنرمندان عصر هخامنشی به دربار «موریا» وجود دارد (مردانی1385: 74). بنابراین، شگفت نبود اگر این سرزمین کعبه ی آمال ایرانیانی گردد که سودای زندگی آرام و فارغ از خشونت را داشتند.
سرنوشت سلطان جلالالدین و همراهانش در هند
سلطان جلالالدین پس از جانشینی پدر، نبرهای بیفرجامی را در نواحی خوارزم بامغولان آغاز کرد. وی به غزنین رفت و با گردآوردن سپاهی که تعدادی از هندیان نیز در آن حضور داشتند، دستهای از مغولان را در «پروان» نزدیکی غزنین شکست داد.
معلوم نیست چرا وی پس از این پیروزی، در حالی که میتوانست در گذرگاههای هندوکش دردسرهای جدّی برای چنگیزخان ایجاد کند، به سواحل سند عقب نشست(بارتولد،1352: 443). با رسیدن مغولان، سپاهیان خوارزم یکسره از دم تیغ گذشتند و جلالالدین به صورتی معجزهآسا از رود سند عبور کرد. چنگیزخان پسرش «جغتای» را مأمور تعقیب خوارزمشاه کرد؛ لیکن به واسطة ناسازگاری آب و هوای سواحل سند، نیروی بیست هزار نفری مغولان که تا «مولتان» و «لاهور» پیشروی کرده بود، موفقیتی نیافت و بازگشت (جوینی، 1385: ج1/214-212).
سلطان جلالالدین حدود چهار هزار نفر نیروهای شکست خوردهاش را که به ساحل شرقی سند رسیده بودند، گردآوری کرد. «زانهشتره» یکی از حاکمان محلی هندو کوشید با او مقابله کند؛ لیکن خوارزمشاه با دلیری جنگید و زانهشتره کشته شد. بر اثر این پیروزی، مقادیری سلاح و چهارپا نصیب وی گردید و برخی از حاکمان محلی نیز هدایایی را برای جلالالدین فرستادند (نسوی، 1365: 114-113).
ارسال این پیشکشها، هرچند برای پرهیز از درگیری با جلالالدین صورت میگرفت؛ لیکن میتواند نشانهای از روابط قبلی نواحی هند و ماوراءالنهر نیز باشد. حقیقت این است که خوارزمشاهیان از قبل هم به حمایت حاکمان سواحل سند امیدوار بودهاند. چنان که هنگام یورش مغولان، برخی از اطرافیان سلطان محمد خوارزمشاه به وی پیشنهاد کردند: «...به طرف غزنین میباید رفت و آن جا مرد و لشکر جمع کرد. اگر میسّر شود، جواب خصمان توان گفت؛ والا، بلاد هندوستان را سدّ خود توان ساخت....»(جوینی،1385:ج2/107،106).
یکی از دیوانسالارانی که از نبرد با مغولان کنار رود سند، جان بدر برد، «شمسالملک شهابالدین الپ هروی» است. سلطان محمدخوارزمشاه هنگامی که مناطق متصل به مرزهند را به جلالالدین واگذار کرد، این وزیر کاردان را به نیابت ازفرزندش به غزنه فرستاد و او با شایستگی این نواحی را اداره میکرد.
شمسالملک پس از فراز آمدن مغولان و تصرف نواحی خراسان، به «ناصرالدین قباجه» حاکم سند پناه برد و مورد نوازش قرار گرفت. از آن جا که امیدی به موفقیت سلطان جلالالدین نبود و شمسالملک در دولت ممالیک، جایگاهی یافته بود، قباجه هر چه را از خوارزمشاه در دل داشت، با وی در میان گذاشت و او را محرم اسرار خویش گرداند؛ لیکن پس از پیروزیهای جلالالدین، فرمانروای سند از جانب شمسالملک احساس خطر نمود و او را سربهنیست کرد. «نصرهالدین محمد» و «امیر ایاز» هم از اطرافیان خوارزمشاه بودند که به قلمرو قباجه پناه بردند.
هر دو نفر از ترس گرفتار شدن به سرنوشت شمسالملک، از دستگاه حاکم سند و مولتان کناره گرفتند و به نزد مخدوم سابقشان بازگشتند. حادثهای که خشم سلطان جلالالدین را برانگیخت و موجب بروز درگیریهای دامنهدار گردید، قتل «قزل خان» پسر «امینالملک» بود.
وی نیز بعد از حادثه کنار رود سند، گریخت و به «کُلُور» یکی از شهرهای نواحی سند پناه آورد. اهالی به زیورآلات و پوشاکش طمع ورزیدند و او را کشتند. مرواریدی هم که در گوش داشت، پیشکش قباجه گردید.
این امر بر سلطان جلالالدین گران آمد و به کُلُور تاخت. شبیه خونی هم به قباجه زد که اموال بسیاری نصیبش شد(نسوی، 1365: 118-116). جلالالدین فرستادهای به نام «عینالملک» را نیز به دهلی نزد «شمسالدین التُتمش» از سلاطین دودمان شمسیه اعزام کرد تا برای مقابله با مغولان با وی متحد گردد(تیموری، 1377: 354). سفارت عینالملک نتیجهای نبخشید؛ زیرا به نظر میرسد، حاکم دهلی صلاح نمیدانست به شاهزادهای کمک کند که تحت تعقیب لشکریانی است که چه بسا آوازه ی بیرحمیشان را پیشتر از زبان فراریان خوارزمی و خراسانی شنیده بود. التُتمش با دوراندیشی نمیخواست بهانه به دست جنگجویانی بدهد که چین و ایران را فتح کرده بودند و هر روز خبرهای تازهای از پیشروی آنان دریافت میکرد.
یکی از کسانی که همراه جلالالدین به هند گریخت، «شرفالملک فخرالدین علیبن قاسم جُندی» است. وی مستوفی جُند بود و سپس در دستگاه خوارزم شاهیان بالید و به مراتب بالا رسید. شرفالملک از نخستین روزهای ورود جلالالدین به هند، همه جا همراهش بود و پس از رسیدن خبر قتل شمسالملک، وزیر جلالالدین گردید. شرفالملک دیوانسالار با کفایتی بود که در بسیج نیروهای سرگردان ایرانی در هند نقش داشت و تا پایان عمر در خدمت جلالالدین خوارزمشاه باقی ماند(نسوی،1365: 136).
جلالالدین پس از مدتی سرگردانی، چون میدانست مغولان در پی او هستند، پیوسته تغییر مکان میداد. گاهی هم به امید بازیابی توان نظامیاش، با راجهها و قبایل بومی علیه حکمرانان محلی متحد میگردید؛ چنانکه وقتی با قباجه اختلاف پیدا کرد، با دختر یکی از راجههای «کوکار» ازدواج کرد و به کمک وی حکمران سند را شکست داد و شهر «اُچه» را به آتش کشید. سرانجام هم چون خبر یافت برادرش بر نواحی مرکزی ایران مسلط شده، برای حفظ سلطنتش به ایران بازگشت (تیموری، 1377: 355).
التُتمش اگر چه رویخوش به جلالالدین نشان نداد و برای مبارزه با شاهزادهای که داعیه ی سروری داشت، نیروهایش را بسیج کرد؛ لیکن سردارانی که به خدمتش کمر میبستند را با آغوش باز میپذیرفت و از تجربه و توانایی آنان سود میجست.
«علیبن ابوبکر احمد جامجی» یکی از این جنگسالاران است. وی همراه پدرش که خود شاعر و دولتمرد بود، به شبه قاره رفت و در دربار التُتمش بالید و مناطق مهمی مانند جاجنَگر، بَهرایچ و قَنَّوج را فتح کرد.
جامجی دوبار به فرمان التُتمش زندانی شد؛ ولی پس از رهایی همچنان به کارهای دولتی گمارده شد؛ لیکن پس از فتح بنارس، از وی نزد شاه بدگویی کردند. او هم با سپاهیان وفادارش به بهرایچ رفت و پس از فتوحاتی در آن حوالی، به «مسعودشاه ناصرالدین» پیوست. این سردار دلیر شاعر توانایی هم بود و اشعار زیبایی از او به جا مانده است (عوفی،1335: ج1/115-111).
طی دهههای آینده، موج بیشتری از دولت مردان به دربار هند سرازیر شدند. با ورود هولاکوخان و دور جدیدی از لشکرکشیها و کشتار، دستکم پانزده تن از شاهزادگان و امیران ایرانی به دربار «غیاثالدین بَلبَن» پناه آوردند.
این افراد «...هر یک بر بساط عزت و امارت متمکن گشته در کمال ذوق و شوق، دست بسته پیش تخت میایستادند...»(فرشته، 1884م./ج1/75). بَلبَن این مهاجران را با احترام میپذیرفت و آنان را در محلههای جداگانهای در دهلی سکونت میداد. حضور امیران و شاهزادگان نزد اهالی به اندازهای اهمیت داشت که هر یک از این محلهها با نام موطنِ ساکنِ والاتبار آن شناخته میشد (فرشته، 1884م./ج1/76).
پناهندگی شاعران و نویسندگان ایرانی در هند
هر اندازه کاخهایی که از شعر و ادب بنا میشود، از باد و باران گزند نیافته و پا برجاست، طبع پدید آورندگان آثار ادبی لطیف و خاطرشان ظریف است. خشونتهای مغولان روحیه ی شاعران را درهم میشکست و وقوع حوادث هولناک، خاطرشان را میآزرد. ژرفای تیره بختی و آثار ویرانگریها در جامعه، به روشنی در آثار ادبی این دوره بازتاب یافته است.
برخی از مشهورترین شاعران این دوره مانند «عطار نیشابوری»، «مولوی»، «سیفالدین فرغانی» و «اوحدالدین کرمانی» یا به دست مغولان کشته شدند یا آواره ی نواحی دوردست گردیدند. برخی از سرایندگان و نویسندگان هم از هندوستان سردرآوردند.
غزنویان به شعر و ادب علاقه داشتند و در دوره ی دوم حکومت آنان که پایتختشان به هند منتقل گردید، لاهور و پیشاور به مراکز بزرگ ادبی تبدیل شد. تشکیل حکومتهای ممالیک غوریه و سلسله ی امیران خلجی در هند، با آشوبهای خوارزمیان در خراسان و یورش مغولان همزمان بود و به همین سبب بسیاری از اهل ادب پارسی در خدمت ممالیک پذیرفته شدند.
خاندانهای غوریه، ممالیک غوریه، خلجیه، تغلقیه، سادات، لودی و سلاطین بهمنی در طی سالهای 582ق. تا 943ق. بر سند، دهلی و بنگاله فرمانروایی کردند و زبان فارسی در دربارشان رسمیّت داشت. ساختار اداری دربار «شمسالدین التُتمش» و «بَلبَن» از اسامی و القاب گرفته تا شیوه ی اداره برگرفته از فرهنگ ایرانی بود (نظامی،1371: 35).
افزون بر علاقه به شعر و ادب فارسی، آرامشی که در دوران طولانی حکمرانی سلاطین مملوک برقرار بود، موجب گردید، امیران و وزیران دربارشان در سرپرستی از شاعران و ادیبان بر یکدیگر سبقت گیرند.
مولتان در زمان حکومت «خانشهید» پس از لاهور و دهلی به صورت مرکز بزرگ ادبی درآمد و این پادشاه همواره ادیبان را با صلههای گران مینواخت و هم او بود که دو بار کسانی را برای دعوت از سعدی به شیراز فرستاد (مظهر،1378 : 105-104). سیاست مداران و دانشمندان ایرانی زمام امور را در دستگاه دولت این خاندانها به دست گرفتند و میتوان یورش مغولان را از مهم ترین زمینههای جذب فرهنگ و تمدّن ایرانی در هند طی سده آینده دانست.
«مِنهاجسِراج جوزجانی» در خاندانی اصیل و نگهدارنده ی سنتهای دیوانسالاری ریشهدار ایرانی تربیت شد. وی به دلیل نزدیکی مادرش با دختر «غیاثالدین محمد» از کودکی در دربار غوریان رفت و آمد داشت و در جوانی وارد مشاغل دیوانی گردید. در هنگامه ی هجوم مغولان از جانب دولت، سفرهای پرمخاطرهای به سیستانو خراساننمود و سرانجام در سال 624ق. از خراسان راهی هند شد.
جوزجانی ریاست مدرسه ی فیروزی در «اُچه» را به عهده گرفت و قباجه مقام قضاوت لشکر پسرش «علاءالدین بهرامشاه» را به او سپرد (جوزجانی،1363: ج1/319 ،420). جوزجانی سپس به خدمت شمسالدین التُتمشپیوست و در زمان حکومت پسرش «ناصرالدینمحمود»، احترام و مناصب زیادی پیدا کرد. چندی نیز قاضیالقضات هندوستان و حکمران دهلی بود. مِنهاج سِراج به عربی و فارسی شعر میسرود؛ اما شهرتش بیشتر مدیون اثر تاریخی ارزنده ی طبقات ناصریاست.
«نورالدین محمد عوفی» در بخارابه دنیا آمد و تا اواخر حکومت سلطان محمد خوارزمشاهدر خراسان به سر برد. وی هنگام حمله ی مغول،راهی هندوستانشد و بقیه عمر را آن دیار گذراند.
این تاریخنگار، مترجمو ادیب ایرانی اثر معروفش جوامع الحکایات و لوامع الروایات را به دستور ناصرالدین قباجه تألیف کرد و لبابالالباب از آثار دیگر اوست (عوفی،1382: مقدمه). یکی از همشهریان عوفی، «فضلی بخارایی» است. این دو نزد «امام فخرالدین قاضی» درس میخواندند و فضلی که پایه ی شهرتش هرگز به پایه ی عوفی نرسید، در آوارگی دستکمی از او نداشت و سرانجام سر از دیار هند درآورد.
وی در قالب قصیده و رباعی شعر سروده و قباجه و وزیرش شرف الملک را مدح گفته است. «محمد کاتب بلخی» هم شاعری از خطه ی خراسان است که به دربار ناصرالدین قباجه راه یافت. کاتب بلخی را به حسنخلق و دوستنوازی ستودهاند و افزون بر سخنسرایی، در خوشنویس نیز چیرهدست بود و هنرمند بزرگی شمرده میشد. «سراجی خراسانی» هم یکی دیگر از مسافران هند است.
برخی تذکره نویسان او را از اهالی سیستان و «سراجی سگزی» نامیدهاند؛ لیکن در اشعارش، به صراحت خود را خراسانی نامیده است.«ابوبکرمحمدبنعلی» متخلص به «روحانی» قصیده و غزل را بسیار نیکو میسرود. وی در غزنین به دنیا آمد و در بخارا نشو و نما کرد. سپس هنگام یورش چنگیز نخست نزد «یمینالدین بهرامشاه» به سیستان رفت و سرانجام راهی هند شد و در دربار التتمش پناه گرفت.
از شاعران دیگری که از سیستان به هند روی آوردند،«ضیاءالدین سجزی» است. از لقب «فخرالشعرا» که تذکره نویسی مانند عوفی برایش آورده، معلوم میشود که در دانش و شعرسرایی پرمایه بوده است.
وی در اوایل قرن هفتم هجری به دربار ناصرالدین قباجه رفت و سپس تا روزگار پیری در خدمت «عینالملک اشعری» وزیر وی روزگار گذراند. «علیبنعمرمحمودی» ملقب به «حمیدالدین افتخارالافضل» نیز شاعر بدیههسرایی است که از ایران به شبه قاره مهاجرت کرد. وی «قطبالدین ایبک» را ستوده و با مشاهیر زمان خود مکاتباتی به شعر داشته است.
«علیبن حامدکوفی» نویسنده، مترجم و شاعر اوایل قرن هفتم نیز به دربار قباجه پیوست. وی سفرهایی به نواحی مختلف سند کرد و نسخه ی عربى کتابى را که بعد از فتح نواحی سند در قرن اول هجری توسط نویسندهای ناشناس تألیف شده بود، بهدست آورد و آن را پیش از سال ۶۲۴ق. به پارسى درآورد.
این کتاب فتحنامه سند یا چَچْنامهخوانده مىشود و به عینالملک وزیر حاکم سند تقدیم گردیده است (مظهر، 1378: 114-108).
مترجم ایرانی دیگری هم به نام «مؤیدالدّین محمد خوارزمى» در اوایل قرن هفتم میزیست که بر اثر یورش مغول از خوارزم به هندوستان شتافت. وی آغاز عمرش را در خوارزم گذارند و سپس به خدمت شمسالدّین التُتمش درآمد.
مؤیدالدّین بهدستور نظامالدّین ابوسعید محمدالجُنَیدى وزیر شمسالدّین، احیاءالعلوم «غزالى» را با قلمى شیوا به پارسى نقل کرد و نکتههائى در شرح آن افزود. یکی از محققان نام دقیق وی را «ابوالمعالی مجدالدین محمد جاجرمی» دانسته است (احمد،1375: 3-2).«قانعی توسی» از جمله شاعرانی است که آشکارا دلیل پناهجستن در هندوستان را هجوم مغولان و پراکندگی سپاه خوارزمشاه برشمرده و منظومهای در این زمینه سروده است. وی در اواخر قرن ششم در توس به دنیا آمد و نخست از ترس جان راهی دربار التُتمش در هندوستان شد؛ ولی مدت زیادی اقامت نکرد و به دربار «علاءالدین کیقباد» رفت و لقب ملکالشعرایی گرفت (احمد،1375: 136).
«فریدالدین اسفراینی» متخلص به احول و معروف به «احول اصفهانی» در اسفراین به دنیا آمد و پس از فراگیری دانشهای متداول به دربار قباجه رفت و در اُچه اقامت گزید. وی سپس به ایران بازگشت و به ملازمت «آلصاعد» درآمد. این خاندان در اصفهان منصب قضا و ریاست مذهبی داشتند و ادیبان را ارج مینهادند (آذربیگدلی1336:،ج3/971، صفا،1372:ج3/409).
پادشاهان هند شاعران را مینواختند و به ادب پارسی علاقه داشتند. مهاجرت شمار فراوانی از شاعران و نویسندگان به هند و قابلیتهای زبان فارسی از جهت سادگی قواعد، موزون بودن، سهولت آموزش و رسایی معانی، موجب فراگیر شدن این زبان در هند گردید. زبان فارسی نه تنها واسطه ی بین طبقات سیاسی و نظامی حاکم بود؛ بلکه به دلیل ایفای نقش در نشر اسلام، مورد اعتنای هندیان قرار گرفت و تا پیش از آن که بریتانیا به دلایل استعماری زبان انگلیسی را در هند رسمیّت بدهد، زبان رسمی و عمومی دولت و مردم هند بود و معیاری برای نشان دادن دانش و بینش خردورزان و طبقات فرهیخته شمرده میشد (شعبانی، 1370: 43،41).
مهاجرت عارفان و متصوفه ایرانی قرن هفتم هجری به هند
امروزه شبه قاره هند به وجود مذاهب و فرقههای بیشمار معروف گردیده است. بخشی از این تنوع ناشی از مهاجرت پیروان فرقههایی است که از سایر مناطق به هند آمدهاند. عارفان و صوفیان ایرانی بسیاری نیز که پس از یورش مغولان به آن دیار نقل مکان کردهاند، سهمی در افزایش این خرده فرهنگها در هند دارند.
تصوّف از دوران سلجوقی و خوارزمشاهی رو به گسترش نهاد و در شهرآشوب پس از یورش مغولان نفوذی بیسابقه پیدا کرد. مردم رنجدیده، تحقیر شده، فقیر و بیمار، در انتظار وقوع معجزهای بودند که اگر شمشیر مغولان را نمیشکست، دستکم آن را کُند گرداند. عقاید صوفیانه بینیازی و فقر را اسباب رسیدن به حقیقت میدانست و به مریدان تأکید میکرد برای رسیدن به کمال باید: «آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر تو آید، نجهی»(محمدبن منوّر، 1348: 297).
بنابراین، آرامشطلبی صوفیانه دارویی بود که اگر مداوا نمیکرد؛ خاصیّت آرام سازی داشت و خانقاه برای کسانی که همه چیزشان را از کف داده بودند، گریزگاهی شد که حسرت زندگی تباه شده را در آن فراموش میکردند. مغولان تعصب مذهبی نداشتند. به همین دلیل عقاید نو و کهنه رواج گرفت و کار به جایی رسید که مزدکیان هم فرصت تبلیغ یافتند (بیانی،1371: ج2/651).
بازار قلندری و درویشی بیش از پیش گرم شد و در هر گوشه، طریقتی شکل گرفت.سیر تصوّف در هند با تکوین طریقتهای صوفیانه در ایران گره خورده و سهم ایرانیان در گسترش عرفان و تصوّف اسلامی در شبه قاره هند بیمانند است. عرفان «جوک» و تعالیم «بودا» از دیرباز زمینه ی مناسبی برای پذیرش و گسترش تصوف اسلامی آماده کرده بود (زرینکوب،1369: 215). بسیاری از مشایخ صوفیه هند یا ایرانی بودهاند یا دورانی از عمرشان را در محافل صوفیان ایرانی گذرانده و سرسپرده ی طریقت آنان گردیدهاند.
پیش از یورش مغولان، «بهاءالدین مولتانی با طریقه ی سهروردیه و «شیخ معینالدین چشتی» با طریقه ی چشتیه تصوّف ایرانی را در هند بلند آوازه ساخته بودند و گرایش هندوان به طریقت آنان، انگیزه ی مناسبی برای جذب مبلغان و خلفای فرقههای مختلف صوفیان ایرانی بود.یکی از مشهورترین صوفیان قرن هفتم «شیخ نجمالدین کبری» است. وی هنگام محاصره ی جرجانیّه با وجودی که امان یافته بود، حاضر به همکاری با مغولان نشد و در کنار مردم ماند و کشته شد (خواندمیر،1333: ج3/36).
برخی از پیروان وی سر از هند درآوردند و فرقه «کبرویه» را در آن سرزمین پایهگذاری کردند. «شیخسیفالدینباخزری» از مریدان شیخ نجمالدین کبری بود که به مریدش «شیخبدرالدین سمرقندی» فرمان داد در دهلی اقامت کند و او طریقه ی فردوسیه هند را پایهگذاشت (رضوی،1386: 41).
«خواجه معینالدین چشتی» بنیان گزار سلسله ی نامدار چشتیّه در هند سالیان دراز در ایران به سر برد و «شیخ بهاءالدین زکرّیا» بانی سلسله ی سهروردیه هند از شاگرددان شهابالدین سهروردی بود ( نظامی،1371: 44).
اجداد بهاءالدین زکرّیا از خوارزم به مُلتان رفته بودند و خود وی مدتها مقیم خراسان، ماوراءالنهر و عراق بود. «سیدنورالدین مبارک غزنوی» و «شیخ جلالالدین تبریزی» از دیگر اقطاب سلسله ی سهرودیه هند و از ایرانیانی هستند که در اوایل قرن هفتم در هند ساکن شدند (چیمه،1378: 29).
«شیخ رضیالدین علیبن سعید لالای غزنوی» نیز از مریدان شیخ نجمالدین کبری بود. وی در دهکده ی شیرگیر از توابع جوین به دنیا آمد و از پانزده سالگی بر اثر خوابی که دید، به تصوّف روی آورد.
رضی لالا پس از سالها مسافرت و دیدار با بسیاری از مشایخ صوفیه، به دیدار شیخ نجمالدین کبری نائل گردید و پس از چندی که از تعالیم او برخوردار شد، در آستانه ی یورش مغولان به هندوستان رفت و به خدمت «شیخ ابورضا رتن» از بزرگان آن سرزمین رسید. وی سرانجام در سال 642ق. درگذشت (زرینکوب،1369: 104-103 ).
«سید عثمان مروندی» معروف به شاه عثمان، ملقب به «لعل شهباز قلندر» نیز در نیمه ی قرن ششم هجری در مرند به دنیا آمد و در جوانی از ایران به هندوستان رفت. سپس همراه «شیخ بهاءالدین زکریا»، «شیخ فریدالدین گنجشکر» و «شیخ جلالالدین بخاری»، علمای سهروردیه مولتان، نواحی مختلف هندوستان را سیاحت کرد و سرانجام در سهوان، یکی از قدیم ترین مناطق سند اقامت گزید (صافی،1387: 39).
او در طی عمر طولانیاش که به تفاوت تا 118 سال ذکر کردهاند، محفلهای علم وعرفان دایرکرد و به اشاعه اسلام پرداخت و اشعار زیبایی حاوی مضامین عرفانی سروده که سرمشق شاعران هندی قرار گرفته است (حیدر،1350: 3).
یکی از مشهورترین شاعران و عارفان سده ی هفتم هجری «شیخ فخرالّدین ابراهیم همدانی» یا «فخرالّدین عراقی» است که به سال 610ق. در کمیجان نزدیک همدان به دنیا آمد.
وی در کودکی قرآن را از بر نمود و آن را به آواز شیرین قرائت میکرد. هفده ساله بود که جمعی از دراویش به همدان فرود آمدند و عراقی همراه آنان به هندوستان رفت و مجذوب شیخ بهاءالدین زکریا شد. عراقی نزدیک بیست و دو سال در خدمت شیخ ماند، از او خرقه ی ارشاد گرفت و با دخترش ازدواج کرد.
پس از وفات شیخ نیز جانشین او گردید؛ لیکن پس از چندی از هند، عازم سفر مکه گردید. پس از حج، راهی روم شد و در قونیه به حلقه ی درس «صدرالدین قونیوی» پیوست و در همان روزها کتاب «لمعات» را نوشت. وی مدتی هم در مجلس سماع مولانا شرکت میجست. سپس به شام رفت و سرانجام به سال 688ق. در دمشق درگذشت.(اقبال، 1341: 538).
«قطبالدین بختیار کاکی» عارف و شاعر دیگری از ماوراءالنهر است که به شبه قاره مهاجرت کرد. ولادتش به سال ۵۸۲ در اُوَش نزدیکی فرغانه بود واثر معروفی با عنوان دلیلالعارفین دارد که در ذکر مقامها و سخنان مراد خود معینالدّین سجزى بنیادگر فرقه چشتیه در هند نوشته است. وی پس از تحصیل در زادگاهش به بغداد رفت و در جوانی با شیخ شهابالدین سهروردی ملاقات کرد. سپس همراه شیخ جلالالدین تبریزی به هند آمد و در دهکده ی «مالیکوکهری» نزدیک دهلی اقامت گزید. سرانجام به اصرار التتمش به دهلی رفت و در کنار مسجد «عزالدین» ساکن شد.
بسیاری از بزرگان و متصوفه به دیدن او میآمدند و مزارش در دهلی همچنان زیارتگاه مریدان طریقت است (مظهر،1378: 118-117). یورش مغولان از مهم ترین دلایل مهاجرت عارفان و صوفیان ایرانی به هند بوده و بعد از قرن هفتم سلسلههای تصوّف و عرفان پیوسته به هند راه پیدا کردهاند.
نتیجه
یورش مغولان خاکستر ویرانی و مرگ را بر ایران پاشید و آوارگانی که توانستند، به سرزمینهای همسایه پناه بردند. ایرانیانی که همزمان با این یورش وارد هند شدند، از طبقات مختلف اجتماعی بودند و در بین آنان افزون بر مردم عادی، میتوان وجود دو طیف از نخبگان سیاسی و نخبگان فرهنگی را تشخیص داد:
نخبگان سیاسی مانند سلطان جلالالدین خوارزمشاه و سردارانی که از برابر لشکریان چنگیز گریخته بودند و یا کارگزاران حکومتی و دیوانسالارانی که دستگاه دیوان و ادارههای آنان تعطیل شده بود. این دسته که به طور طبیعی از برگزیدگان جامعه ی خود بودند، به دلیل ماهیت قرار داشتن در هرم حاکمیّت، از همان آغاز ورود به هند خود به دو گروه تقسیم شدند: یک دسته با امید به بازگشت به ایران و بازآوردن آب رفته به جوی، درصدد تدارک نیرو برآمدند و به همین دلیل برخوردهایی با حکمرانان محلی هند پیدا کردند.
این گروه از نخبگان سیاسی، سرانجام پس از سه سال همراه جلالالدین به ایران بازگشتند و بیشترشان کشته یا اسیر شدند. یک دسته نیز که غروب دولت خوارزمشاهی را پیشبینی میکردند و با در نظر گرفتن ابعاد خرابیها و آشوبهای اجتماعی، انتظار رفاه و آسایشی را در ایران نداشتند، به نیروهای لشکری و اداری بومی پیوستند. این افراد که بیشترشان نماینده ی علم و عقل و فراست جامعه ی ایرانی بودند، بیدرنگ در صفحات بالای اجتماعی قرار گرفتند و در بدنه ی دیوانسالاری و سازمان لشکری دربارهای هند جذب شدند. نخبگان سیاسی پناهجو از عوامل بازسازی حکومت یکپارچه و سازمان یافته در هند گردیدند و گنجینه ی تجربیّات و سنّتهای ارزنده دیوانی این افراد، پشتوانه تشکیل امپراتوری قدرت مند اسلامی در هند طی سدههای آینده گردید.
نخبگان فرهنگی خود به دو دسته ی قابل تقسیمبندی هستند: یک گروه شاعران و نویسندگانی که قلم و اندیشه ی خود را در خدمت زنده نگه داشتن فرهنگ و ادبیات پارسی کردند و موجی از ارزشمندترین آثار ادبی را آفریدند.
این افراد با بهرهگیری از فرهنگپروری دربار هند و الهام از فرهنگ غنی هند زیباترین مجموعههای شعر و ادب را خلق کردند و موجب گسترش زبان فارسی در هند گردیدند. شاعران و نویسندگان ایرانی تخم ادب پارسی را که از چند دهه قبل در آن دیار افشانده شده بود، پروراندند تا در آینده بیشتر شکوفا شده و در عصر گورکانیان به بار بنشیند. گروه دیگر نیز طیف گستردهای از عارفان و صوفیانی بودند. اینان مهم ترین متاعی که همراه داشتند، همان معنویت و کمال اخلاقی و شخصیت تأثیرگذارشان بود.
سیل ورود پیروان فرق مختلف صوفیه از ایران به هند که به دلیل رواج بیسابقه ی تصوّف در ایران، برشمارشان هردم افزوده میشد، تکثرگرایی در هند را وسعت بخشید. عارفان و صوفیان ایرانی با بهرهمندی از روحیه اعتدالگرایانه هندیان، سلسلههای مختلف صوفیانه را در آن دیار پایهگذاری کردند و طی سدههای بعدی جلوههایی بدیع از ترکیب تفکرات عرفانی هندی و ایرانی به نمایش گذاشتند. حضور تصوّف ایرانی در هند، به نوبه ی خود الهامبخش پدید آمدن دوران درخشان هنری و فرهنگی آینده در آن سرزمین گردید.
به نظر میرسد یورش مغولان اگرچه ویرانگر بود و بسیاری از مردم را آواره کرد؛ لیکن وجود پناهگاهی چون هند، موجب حفظ برخی از سرمایههای فرهنگی گردید. دربار امیرانی که به علم و هنر عشق میورزیدند، پناهگاه گروه بزرگی از نخبگان گردید و آثار گرانبهایی از نابودی رهایی پیدا کرد. زبان فارسی در پهنهای به وسعت شبه قاره هند گسترش یافت و سنتهای اصیل ایرانی در زمینه ی کشورداری، ادبیات و عرفان به هند منتقل شد و به فرهنگ آن سرزمین تنوع و غنا بخشید.