پناه بردن ایرانیان به سرزمین هند هنگام یورش مغولان (616 تا653 ق.)

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشگاه پیام نور

2 دانشگاه سیستان و بوچستان

چکیده

مناسبات دیرپای اقتصادی و فرهنگی بین ایران و هند هرگز قطع نشده است. لیکن هندوستان گاهی پناهگاه ایرانیانی بوده که از ستم حاکمان یا تیغ تجاوزگران، به آن سرزمین کوچیده‌اند. یکی از این دوره‌های پناه‌جویی با یورش مغولان آغاز شد.در برابر این پرسش که چرا ایرانیان هنگام یورش مغولان به هندوستان پناه‌بردند؟ و این که سرنوشت پناه‌جویان ایرانی در هند چه بود؟ مدعای این تحقیق چنین است: طبیعت ناشناخته، جنگل‌های انبوه و دشت‌های پهناور مملو از گونه‌های اقوام و مذاهب رازآلود، پناهگاهی دور از دسترس شمرده می‌شد. شباهت‌های فرهنگی بین ساکنان دو سوی سند و روحیه اعتدال‌گرایانه هندیان نیز انگیزه این مهاجرت‌ها بود و به همین دلایل، در قرن هفتم هجری این سرزمین مأمن حفظ برخی از مفاخر فرهنگی ایران گردید. دراین نوشتار به روش «توصیفی- تحلیلی» و با مراجعه به منابع دست‌اول، ضمن توصیف چگونگی گریزایرانیان، دلایل پناه‌جستن آنان در هند مورد تحلیل قرار می‌گیرد. نتایج بررسی نشان می‌دهد که هنگام یورش مغول، ایرانیان با انگیزه‌های متفاوتی به آن دیار کوچیدند و ثمره ی مهاجرت‌ آنان رواج زبان فارسی و سنت‌های تمدّن ایرانی و بخشی از دستاوردهای فرهنگ ایرانی در هند بود.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Iranians take refuge in Indian Territory during the Mongol invasion

نویسندگان [English]

  • m r 1
  • m p 2
1
2
چکیده [English]

Traveling between India and Iran has a history of several thousand years   and Economic and cultural relations between the two territories have never been cut. But Iranians have immigrated to India from the tyranny of kings and swords for safety rapists. This period began with the Mongol invasion of asylum.
The key question is: Why Iranians during the Mongol invasion have chosen to migrate to India? And another question: What was the fate of Iranian refugees in India?
It is assumed that: there was an inaccessible shelter Because of Unknown nature, rainforests and vast plains full of different races and religions, mysterious. Also cultural similarities between the inhabitants on both sides of the Indus and Indian spirit moderate further motivation for immigration causes in difficult situations. We can guess, India in the seventh century AD, a safe place to keep some of the cultural glories of Iran.
These research methods is “descriptive and analytical” and refer to the original sources, Examples of Iranians fled to India, and the reasons for their migration to this country will be analyzed.
The results showed: India was a safe place for refugees in the Mongol onslaught, and they came to the land with various motivations: Warlords, who saw the India as a treasury that helped their sword to prepare for new battle. Poets and writers went to the king's court Because of they shall enjoy the calm banks of river Indus and Ganges and create works of art and cultural and As a follower of the Sufi sects thought, That India is a great place to promote their beliefs, so they settled permanently.
As a result of this migration, Persian culture and language was introduced in India and Some of the achievements of Iranian culture, held in that land.

کلیدواژه‌ها [English]

  • India
  • Mughal
  • Kharazmshahian
  • khurian
  • Mamluk sultans
  • Immigration
  • asylum

    مقدمه

یورش مغولان یکی از هول ‌انگیزترین کشتارهای تاریخ را رقم زد. سال‌ها پس از بازگشت چنگیزخان(619ق.) ویرانی شهرها و روستاها هم‌ چنان ادامه داشت و صدها هزار تن بر اثر لشکرکشی‌های بعدی یا در محاصره ی شهرها از گرسنگی و بیماری تلف ‌شدند و یا از دم تیغ بی دریغ گذشتند. کسانی هم که از تجاوز جان به در برده بودند، به سرزمین‌های مجاور گریختند. در این هنگام غوریان و سلاطین مملوک در نواحی شمالی هند حکومت می‌کردند.

این حکومت‌ها اگرچه از نبرد با مغولان پرهیز می‌کردند و از حضور صحراگردان آماده غارتگری در مرزهای‌شان ناخشنود بودند؛ لیکن به جذب نخبگان سیاسی و فرهنگی گریزان پرداختند و با استفاده از تجربه و اطلاعات آنان برای رویارویی احتمالی آماده شدند. به دلیل شیوه‌های تاریخ ‌نگاری ایرانی، از سرنوشت امواج فراریان گمنامی که بر اثر یورش مغولان به سوی هند رهسپار شدند، خبر چندانی در دست نیست.

آنچه ثبت شده نیز بیشتر درباره ی پادشاهان، درباریان و مشاهیری است که یا توسط منشیان و دبیران به رشته ی تحریر درآمده و یا در تراجم احوال افراد نامی گردآوری شده است؛ در حالی که در انبوه پناه‌جویان، افرادی از طیف‌های مختلف اجتماعی وجود داشتند که با  انگیزه‌های متفاوتی به آن دیار کوچیدند: جنگ‌سالاران هند را گنج‌خانه‌ای می‌دیدند که تیغ‌شان را جلا می‌بخشید. شاعران و نویسندگان به دربار پادشاهان روی می‌آوردند تا با الهام از آرامش سواحل سند و گنگ، آثار هنری و فرهنگی‌شان را بیافرینند. گروهی هم نظیر پیروان فرقه‌های متصوّفه، هند را محل مناسبی برای ترویج عقایدشان یافتند و در آن مأوا گزیدند. ثمره ی این مهاجرت‌ها، رواج زبان فارسی و سنت‌های تمدّن ایرانی در هند بود و بخشی از دستاوردهای فرهنگ ایرانی در آن سرزمین به‌یادگار ماند.

 

پیشینه ی تحقیق

ایران و هند طی هزاران سال مناسبات پایدار و همه‌ جانبه‌ای داشته‌اند. چگونگی این روابط در آثاری مانند: «روابط هند و ایران طی قرون» نوشته تاراچَند(1334)، «تاریخ روابط خارجی ایران» تألیف هوشنگ ‌مهدوی(1369) و «تاریخ روابط ایران و هند در دوره ی صفویه و افشاریه» نوشته ریاض‌الاسلام(1391) مورد بررسی قرار گرفته است.

مقالات مختلفی نیز تاکنون در مجلات و مجموعه‌ها منتشر شده و دست‌کم دو همایش بین‌المللی طی سال‌های اخیر در هند (بمبئی، بهمن 1388) و ایران( قم، مهر1392) با رویکرد به روابط بین دو سرزمین و بازشناسی میراث مشترک ایران و هند برگزار گردیده است؛ لیکن بسیاری از این تحقیقات به دوره‌های خاصّی مانند آغاز ورود مسلمانان، حملات غزنویان و غوریان یا بعد از صفویه محدود بوده و محققان بر جنبه‌های سیاسی و نظامی این روابط تمرکز داشته‌اند.از طرفی ابعاد مناسبات فرهنگی و اجتماعی ایران و هند چنان گسترده و همه ‌سویه بوده که با وجود پژوهش‌های فراوان، هنوز عرصه‌های ناپژوهیده ی بسیار دارد. «روابط ادبی ایران و هند»  اثر شهابی(1316)، «نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامی در سرزمین هند و پاکستان» نوشته یکتایی(1353) و «روابط فرهنگی ایران و هند» تألیف سلیمی از این گونه آثار می‌باشد؛ لیکن تا کنون پژوهش مستقلی با موضوع مهاجرت ایرانیان به هند در آستانه ی یورش مغولان صورت نگرفته و تبیین چگونگی این مهاجرت در آغاز دوره ی مغولان، به مطالعات روابط فرهنگی و اجتماعی ایران و هند در یک دوره ی پراهمیّت تاریخی کمک خواهد کرد.

 

اثرات اجتماعی یورش مغولان به ایران

پس از هجوم اعراب، ترکان غزنوی، سلجوقی وخوارزمشاهی ایران را درنوردیدند. برآمدنج سلجوقیان خصوصاً با غارت و تخریب همراه بود و «غُزان» خراسان را به ویرانی کشیدند. تهاجمات قبایل زردپوست از میانه ی قرن پنجم تا اوایل هفتم هجری آثار زیان باری بر جا گذاشت (صفا، 1335: 49-43).

 تعصبات مذهبی، ترورهای اسماعیلیه و سرانجام جنگ قدرت بین خلیفه و خوارزمشاه، توان جامعه را فروکاست؛ لیکن فتح ایران به دست مغولان، قابل مقایسه با هیچ یک از دوره‌های قبل و بعد نبود.  نابودی منظم و سازمان‌یافته جمعیّت غیرنظامی در شهرهای بزرگی مانند بلخ، مرو، نیشابور، هرات، توس، ری، قزوین، همدان، اصفهان و بسیاری شهرهای دیگر چنان صورت گرفت که «...هرکجا صدهزار خلق بود،... صد کس نماند»(جوینی،1385:ج1/127). آثار خرابی به اندازه‌ای گسترده بود که چند دهه بعد مورخی از کارگزاران ایلخانان در این باره نوشت: «...شک نیست که خرابی که در ظهور دولت مغول اتفاق افتاد و قتل عامی که در آن زمان رفت، اگر تا هزار سال دیگر هیچ حادثه واقع نشدی، هنوز تدارک‌پذیر نبودی و جهان با آن حال اول نرفتی که پیش از آن واقع بود»(مستوفی،1336: 28).

 در نتیجه اقدامات آنان میزان جمعیّت به شدّت کاهش یافت. فاتحان پس از جدا کردن صنعت گران و پیشه‌وران برای تبعید به مغولستان، سایرین را قتل‌عام می‌کردند و گاهی به دلایل واهی شهرهای گشوده شده را به آتش می‌کشیدند. شهرهای آباد و پرنعمت که از جمعیّت موج می‌زد، چنان از سکنه تهی شد که تا قرن‌ها متروک و ویران باقی ماند. خراسان بیش از همه جا آسیب دید. هرات که دروازه ی هند بود، چنان به خرابی کشیده شد که در آن نه مردم باقی ماند و نه خورش و پوشش «... و از حدود بلخ تا حد دامغان یک سال پیوسته خلق گوشت آدمی و سگ و گربه می‌خوردند»(سیفی،1383: 124،121). شیوع بیماری و گرسنگی نیز که پیامد طبیعی این گونه لشکرکشی‌هاست، کمتر قربانی نگرفت. تنها در زرنگ سیستان حدود صدهزار نفر بر اثر قحطی و بیماری تلف شدند (بویل،1366: 458). در قلعه‌های کوهستانی محاصره شده، هر که از تیر و سنگ منجنیق جان به‌در می‌برد، بر اثر قحطی و بیماری از پای درمی‌آمدند و سرانجام با سروپای آماس کرده و تن رنجور تسلیم می‌شد (جوزجانی،1363: ج2/130).

 رفتار مغولان با اسیران بسیار خشن و تحقیرآمیز بود. در هنگام فتح خوارزم، اهالی را از شهر به صحرا راندند و پس از گزینش افراد مورد نظرشان، زنان باقی مانده را به دو گروه تقسیم و برهنه کردند و به این زنان وحشت‌زده که با شمشیرهای آخته محاصره شده بودند، دستور دادند،«جنگ مشت»کنند. «...آن عورات مسلمانان با چنان فضیحتی مشت در هم می‌گردانیدند! یک پاس روز همه مشت می‌زدند و مشت می‌خوردند تا به عاقبت شمشیر در میان ایشان گرفتند و جمله را شهید کردند» (جوزجانی، 1363: ج2/150-149).

با فرو نشستن موج کشتارهای اولیه، روی دیگر شوربختی نمودار شد. کنار آمدن با رفتارهای خشونت ‌بار قومی صحرا گرد برای مردمی که قرن‌ها متمدّنانه زیسته بودند، عذاب‌آور می‌نمود. خیانت، دروغ گفتن، لقمه در گلو گیر کردن، ذبح حیوانات، شست‌و شو در آب روان چنانچه آب روی شسته در آب بریزد و بسیاری موارد دیگر در یاسای چنگیزی مجازات مرگ داشت. برای گناهان کمتر نیز محکومان را تمام برهنه کرده و چوب می‌زدند(جوزجانی، 1363: ج2/152).

در مواردی گوشت بدن محکوم را جدا کرده، در دهانش جا می‌دادند یا وی را جلو حیوانات درنده می‌انداختند. گاهی افراد را برای مجازات به اندازه‌ای در آفتاب سوزان نگه می‌داشتند که بدن‌شان کرم بگذارد. در بیشتر اوقات بستگان محکوم مقتول نیز به قتل رسیده و ثروت‌ آنان ضبط می‌شد(اشپولر،1365: 379-378). این میزان از خشونت تنها به سبب خوی وحشیگری قومی صحراگرد نبود؛ مغولان برای از بین بردن نیروهایی که می‌توانستند در برابرشان بایستند و یا ترساندن کسانی که ممکن بود کانون مقاومتی را سازماندهی کنند، از ابزار هراس‌انگیزکشتاروقوانین سخت «یاسا» استفاده می‌کردند.

درچنین شرایطی، هر کس می‌توانست به جایی می‌گریخت که لگدکوب سم اسبان مهاجمان نشده باشد. مغولان با این که پس از تصرف خراسان و سیستان با هندوستان همسایه شدند، هیچ‌گاه به آن دیار لشکرکشی نکردند. اگرجه به نوشته ی یکی از مورخین، مغولان هنگام اتخاذ تصمیم‌های مهم کتف گوسفند را در آتش می‌انداختند و از نحوه ی سوختن آن سود و زیان کارها را ارزیابی می‌کردند و چنگیزخان نیز «چندان که شانه می‌سوخت و می‌دید، اجازت نمی‌یافت که به سرزمین هند آید»(جوزجانی، 1340: ج2/127). لیکن به نظر می‌رسد دلیل اصلی حمله نکردن آنان به هند، آب و هوای گرم و پر رطوبت این سرزمین بوده است.

از طرفی تداوم نبردهای جلال‌الدین خوارزم‌شاه در عراق عجم و آذربایجان و نیز وجود قلعه‌های اسماعیلیه و خلیفه عباسی، هرچه بیشتر مغولان را به طرف غرب می‌کشاند. به این ترتیب دیار هند طی چند دهه مأمن کسانی شد که نه توان مقاومت در خود می‌دیدند و نه ماندن در شهرهای خراب و روستاهای سوخته را تاب می‌آوردند.هند از روزگار باستان، پذیرای اقوام آریایی بود. ارتباطات بین ایران و هندوستان از حدود 3500ق.م. برقرار بوده است (یاراحمدی،1390: 51). و نشانه‌هایی از پناه ‌بردن صنعت گران و هنرمندان عصر هخامنشی به دربار «موریا» وجود دارد (مردانی1385: 74). بنابراین، شگفت نبود اگر این سرزمین کعبه ی آمال ایرانیانی گردد که سودای زندگی آرام و فارغ از خشونت را داشتند.

 

سرنوشت سلطان جلال‌الدین و همراهانش در هند

 سلطان جلال‌الدین پس از جانشینی پدر، نبرهای بی‌فرجامی را در نواحی خوارزم بامغولان آغاز کرد. وی به غزنین رفت و با گردآوردن سپاهی که تعدادی از هندیان نیز در آن حضور داشتند، دسته‌ای از مغولان را در «پروان» نزدیکی غزنین شکست داد.

 معلوم نیست چرا وی پس از این پیروزی، در حالی که می‌توانست در گذرگاه‌های هندوکش دردسرهای جدّی برای چنگیزخان ایجاد کند، به سواحل سند عقب نشست(بارتولد،1352: 443). با رسیدن مغولان، سپاهیان خوارزم یکسره از دم تیغ گذشتند و جلال‌الدین به‌ صورتی معجزه‌آسا از رود سند عبور کرد. چنگیزخان پسرش «جغتای» را مأمور تعقیب خوارزم‌شاه کرد؛ لیکن به واسطة ناسازگاری آب و هوای سواحل سند، نیروی بیست هزار نفری مغولان که تا «مولتان» و «لاهور» پیشروی کرده بود، موفقیتی نیافت و بازگشت (جوینی، 1385: ج1/214-212).

سلطان جلال‌الدین حدود چهار هزار نفر نیروهای شکست خورده‌اش را که به ساحل شرقی سند رسیده بودند، گردآوری کرد. «زانه‌شتره» یکی از حاکمان محلی هندو کوشید با او مقابله کند؛ لیکن خوارزم‌شاه با دلیری جنگید و زانه‌شتره کشته شد. بر اثر این پیروزی، مقادیری سلاح و چهارپا نصیب وی گردید و برخی از حاکمان محلی نیز هدایایی را برای جلال‌الدین فرستادند (نسوی، 1365: 114-113).

 ارسال این پیشکش‌ها، هرچند برای پرهیز از درگیری با جلال‌الدین صورت می‌گرفت؛ لیکن می‌تواند نشانه‌ای از روابط قبلی نواحی هند و ماوراءالنهر نیز باشد. حقیقت این است که خوارزم‌شاهیان از قبل هم به حمایت حاکمان سواحل سند امیدوار بوده‌اند. چنان که هنگام یورش مغولان، برخی از اطرافیان سلطان محمد خوارزم‌شاه به وی پیشنهاد کردند: «...به طرف غزنین می‌باید رفت و آن جا مرد و لشکر جمع کرد. اگر میسّر شود، جواب خصمان توان گفت؛ والا، بلاد هندوستان را سدّ خود توان ساخت....»(جوینی،1385:ج2/107،106).

یکی از دیوان‌سالارانی که از نبرد با مغولان کنار رود سند، جان بدر برد، «شمس‌الملک شهاب‌الدین الپ هروی» است. سلطان محمدخوارزم‌شاه هنگامی که مناطق متصل به مرزهند را به جلال‌الدین واگذار کرد، این وزیر کاردان را به نیابت ازفرزندش به غزنه فرستاد و او با شایستگی این نواحی را اداره می‌کرد.

شمس‌الملک پس از فراز آمدن مغولان و تصرف نواحی خراسان، به «ناصرالدین قباجه» حاکم سند پناه برد و مورد نوازش قرار گرفت. از آن جا که امیدی به موفقیت سلطان جلال‌الدین نبود و شمس‌الملک در دولت ممالیک، جایگاهی یافته بود، قباجه هر چه را از خوارزم‌شاه در دل داشت، با وی در میان گذاشت و او را محرم اسرار خویش گرداند؛ لیکن پس از پیروزی‌های جلال‌الدین، فرمانروای  سند از جانب شمس‌الملک احساس خطر نمود و او را سربه‌نیست کرد. «نصره‌الدین محمد» و «امیر ایاز» هم از اطرافیان خوارزم‌شاه بودند که به قلمرو قباجه پناه‌ بردند.

هر دو نفر از ترس گرفتار شدن به سرنوشت شمس‌الملک، از دستگاه حاکم سند و مولتان کناره گرفتند و به نزد مخدوم سابق‌شان بازگشتند. حادثه‌ای که خشم سلطان جلال‌الدین را برانگیخت و موجب بروز درگیری‌های دامنه‌دار گردید، قتل «قزل خان» پسر «امین‌الملک» بود.

وی نیز بعد از حادثه کنار رود سند، گریخت و به «کُلُور» یکی از شهرهای نواحی سند پناه آورد. اهالی به زیورآلات و پوشاکش طمع ورزیدند و او را کشتند. مرواریدی هم که در گوش داشت، پیشکش قباجه گردید.

این امر بر سلطان جلال‌الدین گران آمد و به کُلُور تاخت. شبیه خونی هم به قباجه زد که اموال بسیاری نصیبش شد(نسوی، 1365: 118-116). جلال‌الدین فرستاده‌ای به نام «عین‌الملک» را نیز به دهلی نزد «شمس‌الدین التُتمش»  از سلاطین دودمان شمسیه اعزام کرد تا برای مقابله با مغولان با وی متحد گردد(تیموری، 1377: 354). سفارت عین‌الملک نتیجه‌ای نبخشید؛ زیرا به نظر می‌رسد، حاکم دهلی صلاح نمی‌دانست به شاهزاده‌ای کمک کند که تحت تعقیب لشکریانی است که چه بسا آوازه ی بی‌رحمی‌شان را پیشتر از زبان فراریان خوارزمی و خراسانی شنیده بود. التُتمش با دوراندیشی نمی‌خواست بهانه به دست جنگجویانی بدهد که چین و ایران را فتح کرده بودند و هر روز خبرهای تازه‌ای از پیشروی آنان دریافت می‌کرد.

یکی از کسانی که همراه جلال‌الدین به هند گریخت، «شرف‌الملک فخرالدین علی‌بن قاسم جُندی» است. وی مستوفی جُند بود و سپس در دستگاه خوارزم ‌شاهیان بالید و به مراتب بالا رسید. شرف‌الملک از نخستین روزهای ورود جلال‌الدین به هند، همه جا همراهش بود و پس از رسیدن خبر قتل شمس‌الملک، وزیر جلال‌الدین گردید. شرف‌الملک دیوان‌سالار با کفایتی بود که در بسیج نیروهای سرگردان ایرانی در هند نقش داشت و تا پایان عمر در خدمت جلال‌الدین خوارزم‌شاه باقی ماند(نسوی،1365: 136).

جلال‌الدین پس از مدتی سرگردانی، چون می‌دانست مغولان در پی او هستند، پیوسته تغییر مکان می‌داد. گاهی هم به امید بازیابی توان نظامی‌اش، با راجه‌ها و قبایل بومی علیه حکمرانان محلی متحد می‌گردید؛ چنانکه وقتی با قباجه اختلاف پیدا کرد، با دختر یکی از راجه‌های «کوکار» ازدواج کرد و به کمک وی حکمران سند را شکست داد و شهر «اُچه» را به آتش کشید. سرانجام هم چون خبر یافت برادرش بر نواحی مرکزی ایران مسلط شده، برای حفظ سلطنتش به ایران بازگشت (تیموری، 1377: 355).

 التُتمش اگر چه روی‌خوش به جلال‌الدین نشان نداد و برای مبارزه با شاهزاده‌ای که داعیه ی سروری داشت، نیروهایش را بسیج کرد؛ لیکن سردارانی که به خدمتش کمر می‌بستند را با آغوش باز می‌پذیرفت و از تجربه و توانایی آنان سود می‌جست.

 «علی‌بن ابوبکر احمد جامجی» یکی از این جنگ‌سالاران است. وی همراه پدرش که خود شاعر و دولتمرد بود، به شبه قاره رفت و در دربار التُتمش بالید و مناطق مهمی مانند جاج‌نَگر، بَهرایچ و قَنَّوج را فتح کرد.

جامجی دوبار به فرمان التُتمش زندانی شد؛ ولی پس از رهایی هم‌چنان به کارهای دولتی گمارده شد؛ لیکن پس از فتح بنارس، از وی نزد شاه بدگویی کردند. او هم با سپاهیان وفادارش به بهرایچ رفت و پس از فتوحاتی در  آن حوالی، به «مسعودشاه ناصرالدین» پیوست. این سردار دلیر شاعر توانایی هم بود و اشعار زیبایی از او به جا مانده است (عوفی،1335: ج1/115-111).

طی دهه‌های آینده، موج بیشتری از دولت مردان به دربار هند سرازیر شدند. با ورود هولاکوخان و دور جدیدی از لشکرکشی‌‌ها و کشتار، دست‌کم پانزده تن از شاهزادگان و امیران ایرانی به دربار «غیاث‌الدین بَلبَن» پناه آوردند.

 این افراد «...هر یک بر بساط عزت و امارت متمکن گشته در کمال ذوق و شوق، دست ‌بسته پیش تخت می‌ایستادند...»(فرشته، 1884م./ج1/75). بَلبَن این مهاجران را با احترام می‌پذیرفت  و آنان را در محله‌های جداگانه‌ای در دهلی سکونت می‌داد. حضور امیران و شاهزادگان نزد اهالی به اندازه‌ای اهمیت داشت که هر یک از این محله‌ها با نام موطنِ ساکنِ والاتبار آن شناخته می‌شد (فرشته، 1884م./ج1/76).

 

پناهندگی شاعران و نویسندگان ایرانی در هند

هر اندازه کاخ‌هایی که از شعر و ادب بنا می‌شود، از باد و باران گزند نیافته و پا برجاست، طبع پدید آورندگان‌ آثار ادبی لطیف و خاطرشان ظریف است. خشونت‌های مغولان روحیه ی شاعران را درهم می‌شکست و وقوع حوادث هولناک، خاطرشان را می‌آزرد. ژرفای تیره ‌بختی و آثار ویرانگری‌ها در جامعه، به روشنی در آثار ادبی این دوره بازتاب یافته است.

 برخی از مشهورترین شاعران این دوره مانند «عطار نیشابوری»، «مولوی»، «سیف‌الدین فرغانی» و «اوحدالدین کرمانی» یا به دست مغولان کشته شدند یا آواره ی نواحی دوردست گردیدند. برخی از سرایندگان و نویسندگان هم از هندوستان سردرآوردند.

غزنویان به شعر و ادب علاقه داشتند و در دوره ی دوم حکومت آنان که پایتخت‌شان به هند منتقل گردید، لاهور و پیشاور به مراکز بزرگ ادبی تبدیل شد. تشکیل حکومت‌های ممالیک غوریه و سلسله ی امیران خلجی در هند، با آشوب‌های خوارزمیان در خراسان و یورش مغولان همزمان بود و به همین سبب بسیاری از اهل ادب پارسی در خدمت ممالیک پذیرفته شدند.

خاندان‌های غوریه، ممالیک غوریه، خلجیه، تغلقیه، سادات، لودی و سلاطین بهمنی در طی سال‌های 582ق. تا 943ق. بر سند، دهلی و بنگاله فرمانروایی کردند و زبان فارسی در دربارشان رسمیّت داشت. ساختار اداری دربار «شمس‌الدین التُتمش» و «بَلبَن» از اسامی و القاب گرفته تا شیوه ی اداره برگرفته از فرهنگ ایرانی بود (نظامی،1371: 35).

افزون بر علاقه به شعر و ادب فارسی، آرامشی که در دوران طولانی حکمرانی سلاطین مملوک برقرار بود، موجب گردید، امیران و وزیران دربارشان در سرپرستی از شاعران و ادیبان بر یکدیگر سبقت گیرند.

مولتان در زمان حکومت «خان‌شهید» پس از لاهور و دهلی به صورت مرکز بزرگ ادبی درآمد و این پادشاه همواره ادیبان را با صله‌های گران می‌نواخت و هم او بود که دو بار کسانی را برای دعوت از سعدی به شیراز فرستاد (مظهر،1378 : 105-104). سیاست مداران و دانشمندان ایرانی زمام امور را در دستگاه دولت این خاندان‌ها به دست گرفتند و می‌توان یورش مغولان را از مهم ترین زمینه‌های جذب فرهنگ و تمدّن ایرانی در هند طی سده آینده دانست.

«مِنهاج‌سِراج جوزجانی» در خاندانی اصیل و نگهدارنده ی سنت‌های دیوان‌سالاری ریشه‌دار ایرانی تربیت شد. وی به دلیل نزدیکی مادرش با دختر «غیاث‌الدین محمد» از کودکی در دربار غوریان رفت و آمد داشت و در جوانی وارد مشاغل دیوانی گردید. در هنگامه ی هجوم مغولان از جانب دولت، سفرهای پرمخاطره‌ای به سیستانو خراساننمود و سرانجام در سال 624ق. از خراسان راهی هند شد.

جوزجانی ریاست مدرسه ی فیروزی در «اُچه» را به عهده گرفت و قباجه مقام قضاوت لشکر پسرش «علاءالدین بهرام‌شاه» را به او سپرد (جوزجانی،1363: ج1/319 ،420). جوزجانی سپس به خدمت شمس‌الدین التُتمشپیوست و در زمان حکومت پسرش «ناصرالدین‌محمود»، احترام و مناصب زیادی پیدا کرد. چندی نیز قاضی‌القضات هندوستان و حکمران دهلی بود. مِنهاج سِراج به عربی و فارسی شعر می‌سرود؛ اما شهرتش بیشتر مدیون اثر تاریخی ارزنده ی طبقات ناصریاست.

«نورالدین محمد عوفی» در بخارابه‌ دنیا آمد و تا اواخر حکومت سلطان محمد خوارزم‌شاهدر خراسان به سر ‌برد. وی هنگام حمله ی مغول،راهی هندوستانشد و بقیه عمر را آن دیار گذراند.

 این تاریخ‌نگار، مترجمو ادیب ایرانی اثر معروفش جوامع الحکایات و لوامع الروایات را به دستور ناصرالدین قباجه تألیف کرد و لباب‌الالباب از آثار دیگر اوست (عوفی،1382: مقدمه). یکی از همشهریان عوفی، «فضلی بخارایی» است. این دو نزد «امام فخرالدین قاضی» درس می‌خواندند و فضلی که پایه ی شهرتش هرگز به پایه ی عوفی نرسید، در آوارگی دست‌کمی از او نداشت و سرانجام سر از دیار هند درآورد.

 وی در قالب قصیده و رباعی شعر سروده و قباجه و وزیرش شرف الملک را مدح گفته است. «محمد کاتب بلخی» هم شاعری از خطه ی خراسان است که به دربار ناصرالدین قباجه راه یافت. کاتب بلخی را به حسن‌خلق و دوست‌نوازی ستوده‌اند و افزون بر سخن‌سرایی، در خوش‌نویس نیز چیره‌دست بود و هنرمند بزرگی شمرده می‌شد. «سراجی خراسانی» هم یکی دیگر از مسافران هند است.

 برخی تذکره نویسان او را از اهالی سیستان و «سراجی سگزی» نامیده‌اند؛ لیکن در اشعارش، به صراحت خود را خراسانی نامیده است.«ابوبکرمحمدبن‌علی» متخلص به «روحانی» قصیده و غزل را بسیار نیکو می‌سرود. وی در غزنین به دنیا آمد و در بخارا نشو و نما کرد. سپس هنگام یورش چنگیز نخست نزد «یمین‌الدین بهرام‌شاه» به سیستان رفت و سرانجام راهی هند شد و در دربار التتمش پناه گرفت.

 از شاعران دیگری که از سیستان به هند روی آوردند،«ضیاءالدین سجزی» است. از لقب «فخرالشعرا» که تذکره نویسی مانند عوفی برایش آورده، معلوم می‌شود که در دانش و شعرسرایی پرمایه بوده است.

وی در اوایل قرن هفتم هجری به دربار ناصرالدین قباجه رفت و سپس تا روزگار پیری در خدمت «عین‌الملک اشعری» وزیر وی روزگار گذراند. «علی‌بن‌عمرمحمودی» ملقب به «حمیدالدین افتخارالافضل» نیز شاعر بدیهه‌سرایی است که از ایران به شبه قاره مهاجرت کرد. وی «قطب‌الدین ایبک» را ستوده و با مشاهیر زمان خود مکاتباتی به شعر داشته است.

«علی‌بن حامدکوفی» نویسنده، مترجم و شاعر اوایل قرن هفتم نیز به دربار قباجه پیوست. وی سفرهایی به نواحی مختلف سند کرد و نسخه ی عربى کتابى را که بعد از فتح نواحی سند در قرن اول هجری توسط نویسنده‌ای ناشناس تألیف شده بود، به‌دست آورد و آن را پیش از سال ۶۲۴ق. به پارسى درآورد.

 این کتاب فتح‌نامه سند یا چَچْ‌نامهخوانده مى‌شود و به عین‌الملک وزیر حاکم سند تقدیم گردیده است (مظهر، 1378: 114-108).

مترجم ایرانی دیگری هم به نام «مؤیدالدّین محمد خوارزمى» در اوایل قرن هفتم می‌زیست که بر اثر یورش مغول از خوارزم به هندوستان شتافت. وی آغاز عمرش را در خوارزم گذارند و سپس به خدمت شمس‌الدّین التُتمش درآمد.

 مؤیدالدّین به‌دستور نظام‌الدّین ابوسعید محمدالجُنَیدى وزیر شمس‌الدّین، احیاءالعلوم «غزالى» را با قلمى شیوا به پارسى نقل کرد و نکته‌هائى در شرح آن افزود. یکی از محققان نام دقیق وی را «ابوالمعالی مجدالدین محمد جاجرمی» دانسته است (احمد،1375: 3-2).«قانعی توسی» از جمله شاعرانی است که آشکارا دلیل پناه‌جستن در هندوستان را هجوم مغولان و پراکندگی سپاه خوارزم‌شاه برشمرده و منظومه‌ای در این زمینه سروده است.  وی در اواخر قرن ششم در توس به دنیا آمد و نخست از ترس جان راهی دربار التُتمش در هندوستان شد؛ ولی مدت زیادی اقامت نکرد و به دربار «علاءالدین کیقباد» رفت و لقب ملک‌الشعرایی گرفت (احمد،1375: 136).

«فریدالدین اسفراینی» متخلص به احول و معروف به «احول اصفهانی» در اسفراین به دنیا آمد و پس از فراگیری دانش‌های متداول به دربار قباجه رفت و در اُچه اقامت گزید. وی سپس به ایران بازگشت و به ملازمت «آل‌صاعد» درآمد. این خاندان در اصفهان منصب قضا و ریاست مذهبی داشتند و ادیبان را ارج می‌نهادند (آذربیگدلی1336:،ج3/971، صفا،1372:ج3/409).

پادشاهان هند شاعران را می‌نواختند و به ادب پارسی علاقه داشتند. مهاجرت شمار فراوانی از شاعران و نویسندگان به هند و قابلیت‌های زبان فارسی از جهت سادگی قواعد، موزون بودن، سهولت آموزش و رسایی معانی، موجب فراگیر شدن این زبان در هند گردید. زبان فارسی نه تنها واسطه ی بین طبقات سیاسی و نظامی حاکم بود؛ بلکه به دلیل ایفای نقش در نشر اسلام، مورد اعتنای هندیان قرار گرفت و تا پیش از آن که بریتانیا به دلایل استعماری زبان انگلیسی را در هند رسمیّت بدهد، زبان رسمی و عمومی دولت و مردم هند بود و معیاری برای نشان دادن دانش و بینش خردورزان و طبقات فرهیخته شمرده می‌شد (شعبانی، 1370: 43،41).  

 

مهاجرت عارفان و متصوفه ایرانی قرن هفتم هجری به هند

امروزه شبه ‌قاره هند به وجود مذاهب و فرقه‌های بی‌شمار معروف گردیده است. بخشی از این تنوع ناشی از مهاجرت پیروان فرقه‌هایی است که از سایر مناطق به هند آمده‌اند. عارفان و صوفیان ایرانی بسیاری نیز که پس از یورش مغولان به آن دیار نقل مکان کرده‌اند، سهمی در افزایش این خرده ‌فرهنگ‌ها در هند دارند.

 تصوّف از دوران سلجوقی و خوارزمشاهی رو به گسترش نهاد و در شهرآشوب پس از یورش مغولان نفوذی بی‌سابقه پیدا کرد. مردم رنج‌دیده، تحقیر شده، فقیر و بیمار، در انتظار وقوع معجزه‌ای بودند که اگر شمشیر مغولان را نمی‌شکست، دست‌کم آن را کُند گرداند. عقاید صوفیانه بی‌نیازی و فقر را اسباب رسیدن به حقیقت می‌دانست و به مریدان تأکید می‌کرد برای رسیدن به کمال باید: «آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر تو آید، نجهی»(محمدبن منوّر، 1348: 297).

 بنابراین، آرامش‌طلبی صوفیانه دارویی بود که اگر مداوا نمی‌کرد؛ خاصیّت آرام‌ سازی داشت و خانقاه برای کسانی که همه چیزشان را از کف داده بودند، گریزگاهی شد که حسرت زندگی تباه شده را در آن فراموش می‌کردند. مغولان تعصب مذهبی نداشتند. به همین دلیل عقاید نو و کهنه رواج گرفت و کار به جایی رسید که مزدکیان هم فرصت تبلیغ یافتند (بیانی،1371: ج2/651).

 بازار قلندری و درویشی بیش از پیش گرم شد و در هر گوشه، طریقتی شکل گرفت.سیر تصوّف در هند با تکوین طریقت‌های صوفیانه در ایران گره خورده و سهم ایرانیان در گسترش عرفان و تصوّف اسلامی در شبه قاره هند بی‌مانند است. عرفان «جوک» و تعالیم «بودا» از دیرباز زمینه ی مناسبی برای پذیرش و گسترش تصوف اسلامی آماده کرده بود (زرین‌کوب،1369: 215). بسیاری از مشایخ صوفیه هند یا ایرانی بوده‌اند یا دورانی از عمرشان را در محافل صوفیان ایرانی گذرانده و سرسپرده ی طریقت آنان گردیده‌اند.

 پیش از یورش مغولان، «بهاءالدین مولتانی با طریقه ی سهروردیه و «شیخ معین‌الدین چشتی» با طریقه ی چشتیه تصوّف ایرانی را در هند بلند آوازه ساخته بودند و گرایش هندوان به طریقت آنان، انگیزه ی مناسبی برای جذب مبلغان و خلفای فرقه‌های مختلف صوفیان ایرانی بود.یکی از مشهورترین صوفیان قرن هفتم «شیخ نجم‌الدین کبری» است. وی هنگام محاصره ی جرجانیّه با وجودی که امان یافته بود، حاضر به همکاری با مغولان نشد و در کنار مردم ماند و کشته شد (خواندمیر،1333: ج3/36).

برخی از پیروان وی سر از هند درآوردند و فرقه «کبرویه» را در آن سرزمین پایه‌گذاری کردند. «شیخ‌سیف‌الدین‌باخزری» از مریدان شیخ نجم‌الدین کبری بود که به مریدش «شیخ‌بدرالدین سمرقندی» فرمان داد در دهلی اقامت کند و او طریقه ی فردوسیه هند را پایه‌گذاشت (رضوی،1386: 41).

 «خواجه معین‌الدین چشتی» بنیان گزار سلسله ی نامدار چشتیّه در هند سالیان دراز در ایران به ‌سر برد و «شیخ بهاءالدین زکرّیا» بانی سلسله ی سهروردیه هند از شاگرددان شهاب‌الدین سهروردی بود ( نظامی،1371: 44).

 اجداد بهاءالدین زکرّیا از خوارزم به مُلتان رفته بودند و خود وی مدت‌ها مقیم خراسان، ماوراءالنهر و عراق بود. «سیدنورالدین مبارک غزنوی» و «شیخ جلال‌الدین تبریزی» از دیگر اقطاب سلسله ی سهرودیه هند  و از ایرانیانی هستند که در اوایل قرن هفتم در هند ساکن شدند (چیمه،1378: 29).

 «شیخ رضی‌الدین علی‌بن سعید لالای غزنوی» نیز از مریدان شیخ نجم‌الدین کبری بود. وی در دهکده ی شیرگیر از توابع جوین به دنیا آمد و از پانزده سالگی بر اثر خوابی که دید، به تصوّف روی آورد.

 رضی لالا پس از سال‌ها مسافرت و دیدار با بسیاری از مشایخ صوفیه، به دیدار شیخ نجم‌الدین کبری نائل گردید و پس از چندی که از تعالیم او برخوردار شد، در آستانه ی یورش مغولان به هندوستان رفت و به خدمت «شیخ ابورضا رتن» از بزرگان آن سرزمین رسید. وی سرانجام در سال 642ق. درگذشت (زرین‌کوب،1369: 104-103 ).

«سید عثمان مروندی» معروف به شاه عثمان، ملقب به «لعل شهباز قلندر» نیز در نیمه ی قرن ششم هجری در مرند به دنیا آمد و در جوانی از ایران به هندوستان رفت. سپس همراه «شیخ بهاءالدین زکریا»، «شیخ فریدالدین گنج‌شکر» و «شیخ جلال‌الدین بخاری»، علمای سهروردیه مولتان، نواحی مختلف هندوستان را سیاحت کرد و سرانجام در سهوان، یکی از قدیم ترین مناطق سند اقامت گزید (صافی،1387: 39).

 او در طی عمر طولانی‌اش که به تفاوت تا 118 سال ذکر کرده‌اند، محفل‌های علم وعرفان دایرکرد و به اشاعه اسلام پرداخت و اشعار زیبایی حاوی مضامین عرفانی سروده که سرمشق شاعران هندی قرار گرفته است (حیدر،1350: 3).

 یکی از مشهورترین شاعران و عارفان سده ی هفتم هجری «شیخ فخرالّدین ابراهیم همدانی» یا «فخرالّدین عراقی» است که به سال 610ق. در کمیجان نزدیک همدان به دنیا آمد.

وی در کودکی قرآن را از بر نمود و  آن را به آواز شیرین قرائت می‌کرد. هفده ساله بود که جمعی از دراویش به همدان فرود آمدند و عراقی همراه آنان به هندوستان رفت و مجذوب شیخ بهاءالدین زکریا شد. عراقی نزدیک بیست و دو سال در خدمت شیخ ماند، از او خرقه ی ارشاد گرفت و با دخترش ازدواج کرد.

پس از وفات شیخ نیز جانشین او گردید؛ لیکن پس از چندی از هند، عازم سفر مکه گردید. پس از حج، راهی روم شد و در قونیه  به حلقه ی درس «صدرالدین قونیوی» پیوست و در همان روزها کتاب «لمعات» را نوشت. وی مدتی هم در مجلس سماع مولانا شرکت می‌جست. سپس به شام رفت و سرانجام به سال 688ق. در دمشق درگذشت.(اقبال، 1341: 538).

«قطب‌الدین بختیار کاکی» عارف و شاعر دیگری از ماوراءالنهر است که به شبه قاره مهاجرت کرد. ولادتش به سال ۵۸۲ در اُوَش نزدیکی فرغانه بود واثر معروفی با عنوان دلیل‌العارفین دارد که در ذکر مقام‌ها و سخنان مراد خود معین‌الدّین سجزى بنیادگر فرقه چشتیه در هند نوشته است. وی پس از تحصیل در زادگاهش به بغداد رفت و در جوانی با شیخ شهاب‌الدین سهروردی ملاقات کرد. سپس همراه شیخ جلال‌الدین تبریزی به هند آمد و در دهکده ی «مالیکوکهری» نزدیک دهلی اقامت گزید. سرانجام به اصرار التتمش به دهلی رفت و در کنار مسجد «عزالدین» ساکن شد.

 بسیاری از بزرگان و متصوفه به دیدن او می‌آمدند و مزارش در دهلی هم‌چنان زیارتگاه مریدان طریقت است (مظهر،1378: 118-117). یورش مغولان از مهم ترین دلایل مهاجرت عارفان و صوفیان ایرانی به هند بوده و بعد از قرن هفتم سلسله‌های تصوّف و عرفان پیوسته به هند راه پیدا کرده‌اند.

 

نتیجه

یورش مغولان خاکستر ویرانی و مرگ را بر ایران پاشید و آوارگانی که توانستند، به سرزمین‌های همسایه پناه بردند. ایرانیانی که همزمان با این یورش وارد هند شدند، از طبقات مختلف اجتماعی بودند و در بین آنان افزون بر مردم عادی، می‌توان وجود دو طیف از نخبگان سیاسی و نخبگان فرهنگی را تشخیص داد:

نخبگان سیاسی مانند سلطان جلال‌الدین خوارزم‌شاه و سردارانی که از برابر لشکریان چنگیز گریخته بودند و یا کارگزاران حکومتی و دیوانسالارانی که دستگاه دیوان و اداره‌های آنان تعطیل شده بود. این دسته که به طور طبیعی از برگزیدگان جامعه ی خود بودند، به دلیل ماهیت قرار داشتن در هرم حاکمیّت، از همان آغاز ورود به هند خود به دو گروه تقسیم شدند: یک دسته با امید به بازگشت به ایران و بازآوردن آب رفته به جوی، درصدد تدارک نیرو برآمدند و به همین دلیل برخوردهایی با حکمرانان محلی هند پیدا کردند.

این گروه از نخبگان سیاسی، سرانجام پس از سه سال همراه جلال‌الدین به ایران بازگشتند و بیشترشان کشته یا اسیر شدند. یک دسته نیز که غروب دولت خوارزم‌شاهی را پیش‌بینی می‌کردند و با در نظر گرفتن ابعاد خرابی‌ها و آشوب‌های اجتماعی، انتظار رفاه و آسایشی را در ایران نداشتند، به نیروهای لشکری و اداری بومی پیوستند. این افراد که بیشترشان نماینده ی علم و عقل و فراست جامعه ی ایرانی بودند، بی‌درنگ در صفحات بالای اجتماعی قرار گرفتند و در بدنه ی دیوان‌سالاری  و سازمان لشکری دربارهای هند جذب شدند. نخبگان سیاسی پناه‌جو از عوامل بازسازی حکومت یکپارچه و سازمان‌ یافته در هند گردیدند و گنجینه ی تجربیّات و سنّت‌های ارزنده دیوانی این افراد، پشتوانه‌ تشکیل امپراتوری قدرت مند اسلامی در هند طی سده‌های آینده گردید.

 نخبگان فرهنگی خود به دو دسته ی قابل تقسیم‌بندی هستند: یک گروه شاعران و نویسندگانی که قلم و اندیشه ی خود را در خدمت زنده نگه داشتن فرهنگ و ادبیات پارسی کردند و موجی از ارزشمندترین آثار ادبی را آفریدند.

 این افراد با بهره‌گیری از فرهنگ‌پروری دربار هند و الهام از فرهنگ غنی هند زیباترین مجموعه‌های شعر و ادب را خلق کردند و موجب گسترش زبان فارسی در هند گردیدند. شاعران و نویسندگان ایرانی تخم ادب پارسی را که از چند دهه قبل در آن دیار افشانده شده بود، پروراندند تا در آینده بیشتر شکوفا شده و در عصر گورکانیان به بار بنشیند. گروه دیگر نیز طیف گسترده‌ای از عارفان و صوفیانی بودند. اینان مهم ترین متاعی که همراه داشتند، همان معنویت و کمال اخلاقی و شخصیت تأثیرگذارشان بود.

 سیل ورود پیروان فرق مختلف صوفیه از ایران به هند که به دلیل رواج بی‌سابقه ی تصوّف در ایران، برشمارشان هردم افزوده می‌شد، تکثرگرایی در هند را وسعت بخشید. عارفان و صوفیان ایرانی با بهره‌مندی از روحیه اعتدال‌گرایانه هندیان، سلسله‌های مختلف صوفیانه را در آن دیار پایه‌گذاری کردند و طی سده‌های بعدی جلوه‌هایی بدیع از ترکیب تفکرات عرفانی هندی و ایرانی به نمایش گذاشتند. حضور تصوّف ایرانی در هند، به‌     نوبه ی خود الهام‌بخش پدید آمدن دوران درخشان هنری و فرهنگی آینده در آن سرزمین گردید.

به نظر می‌رسد یورش مغولان اگرچه ویرانگر بود و بسیاری از مردم را آواره کرد؛ لیکن وجود پناهگاهی چون هند، موجب حفظ برخی از سرمایه‌های فرهنگی گردید. دربار امیرانی که به علم و هنر عشق می‌ورزیدند، پناهگاه گروه بزرگی از نخبگان گردید و آثار گران‌بهایی از نابودی رهایی پیدا کرد. زبان فارسی در پهنه‌ای به وسعت شبه قاره هند گسترش یافت و سنت‌های اصیل ایرانی در زمینه ی کشورداری، ادبیات و عرفان به هند منتقل شد و به فرهنگ آن سرزمین تنوع و غنا بخشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1-     آذر بیگدلی، لطفعلی، آتشکده، به تصحیح و تعلیق حسن سادات ناصری، تهران: امیرکبیر، 1336.
2-     اشپولر، برتولد، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب، چاپ ‌دوم، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی ،1365 .
3-     اقبال، عباس، تاریخ مفصّل ایران از استیلای مغول تا اعلان مشروطیت، جلد اول، چاپ دوم، تهران: امیرکبیر، 1341.
4-     بارتولد، واسیلی ولادیمیروویچ، ترکستان نامه؛ 2جلد، ترجمه کریم کشاورز، تهران: بنیاد فرهنگ ایران،1352.
5-     بویل، جی.آ، تاریخ دودمانی و سیاسی ایلخانان، جلدپنجم، گردآورنده جی.آ. بویل، ترجمه حسن انوشه، ، تهران: امیرکبیر، 1366.
6-     بیانی، شیرین، دین و دولت در ایران عهد مغول،جلد دوم ،‌ تهران: مرکز نشر دانشگاهی،1371.
7-     تارا چَند، روابط هند و ایران طی قرون، تهران:  سفارت هند، 1334.
8-     تیموری، ابراهیم، امپراتوری مغول و ایران،‌ تهران: انتشارات دانشگاه تهران،1377.
9-     جوزجانی، منهاج سراج، طبقات ناصری(تاریخ کامل ایران و اسلام)، به تصحیح عبدالحی حبیبی، (چاپ اول کابل 1325)، چاپ اول، تهران: دنیای‌کتاب،1363.
10-  جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشایجوینی،3جلد، به‌تصحیح محمد قزوینی و اهتمام سیّد شاهرخ موسویان، تهران: دستان، 1385.
11-  چیمه، محمداختر، روابط مشایخ سهروردیه ی ایران و شبه قاره، تهران: فصلنامه نامه پارسی، سال سوم شماره 1، صص35-28، 1377.
12-  حیدر، عظیم‌الشأن، میراث معنوی و عرفانی؛ لعل شهباز قلندر، ترجمه علی‌محمد حسینی، کراچی: نشریه هلال، شماره 121، صص4-3 ، اسفند1350/ فوریه،1972 .
13-  خواندمیر، غیاث‌الدین‌بن‌همام‌ الدین حسینی، تاریخ حبیب‌السیّرفی اخبار افراد بشر،4جلد، با مقدمه جلال‌الدین همایی، زیر نظر محمد دبیرسیاقی، تهران: خیام، 1333.
14-  رضوی، سید اطهر عباس، تصوّف در شبه قاره ی هند، ترجمه فاطمه شاه حسینی، تهران: ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت،شماره 10، صص46-39، 1386.
15-  ریاض­الاسلام ،تاریخ روابط ایران و هند در دوره صفویه وافشاریه، ترجمه محمد باقرآرام و عباسقلی غفاری فرد، تهران: امیرکبیر،1373.
16-  زرین‌کوب، عبدالحسین، دنباله ی جستجو در تصوّف ایران، چاپ سوم، تهران: امیرکبیر، 1369.
17-  سلیمی، مینو، روابط فرهنگی ایران و هند، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1372.
18-  سیفی هروی، سیف‌بن‌محمد، تاریخ‌ نامهی هرات. به تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، تهران: اساطیر 1383.
19-  شعبانی، رضا، نقش ایرانیان در رشد و اعتلای فرهنگی شبه قاره ی هند، تهران: نشریه نامه ی فرهنگ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، (سال اول، شماره3، صص43-40)، 1370.
20-  شهابی، علی اکبر،  روابط ادبی ایران و هند، تهران: چاپخانه و کتاب فروشی مرکزی، 1316.
21-  صافی، قاسم، مقام شهباز قلندر عارف و سخنور فارسی در سند، اصفهان: مجله پژوهش‌های ادب عرفانی[گوهر گویا]، دانشگاه اصفهان،دوره دوم، شماره1، صص61-39، 1387.
22-  صفا، ذبیح‌الله، تسلط غلامان زردپوست و آثار اجتماعی آن در ایران، تهران: فصلنامه علمی-پژوهشی دانشکده ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران،شماره37،صص81-23،1335.
23-  صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، چاپ اول، تهران: فردوسی، 1372.
24-  عوفی، سدیدالدین محمد، لباب الالباب،  به کوشش سعید نفیسی، تهران:  ابن سینا و علمی 1335.
25-  عوفی، سدیدالدین محمد، جوامع الحکایات‌ و لوامع الروایات، به کوشش جعفرشعار،چاپ هفتم، تهران: علمی وفرهنگی،1382.
26-  فرشته، محمدبن قاسم هندوشاه، تاریخ فرشته[2جلد]، چاپ سنگی، کانپور: 1884م.
27-  مردانی، فیروز، سیری در مناسبات فرهنگی ایران و هند از آغاز تا انجام، تهران: فصلنامه تاریخ روابط خارجی،شماره 28، صص 92-71، 1385.
28-  مستوفی، حمدالله بن ابی‌بکر، نزهه‌القلوب، به کوشش محمد دبیرسیاقی،تهران: طهوری، 1336.
29-  مظهر، محمدسلیم، فارسی‌سرایان مهاجر در دوره ی سلاطین مملوک، نامه پارسی،سال 4، شماره 2، صص 154-102، 1378.
30-  نذیر احمد ، نظری به ترجمه و مترجم احیاءالملوک،
31-  تهران: کیهان فرهنگی، سال سیزدهم شماره 128، صص33-32، امرداد و شهریور 1375. 
32-  نسوی، شهاب‌الدین محمد، سیرت جلال‌الدین مینکُبرنی، به تصحیح و تعلیقات مجتبی مینوی، چاپ دوم، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
33-  نظامی، احمدخلیق، ،تأثیر ایران بر زمینه ی ادب و تصوّف در آسیای جنوبی، ایران نامه، 1371، (سال یازدهم، شماره41، صص56-33، زمستان 1371).
34-  یاراحمدی، مهدی، راه قندهار؛ بررسی عوامل و موجبات روابط حسنه ی ایران و هندوستان، تهران: کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، (شماره 162، صص55 -51، آبان 1390).
35-  یکتائی، مجید، نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامی در سرزمین هند و پاکستان، بی‌چا،‌تهران: اقبال،1353.
 
 
All References in English 
1-                              Azare Bigdeli, Lotf Ali, Atashkadeh, with The correct and Additions by Hassan Sadat-e- Naseri, First edition, Tehran: Amirkabir publication, 1957.
2-                              Barthold, Vasily Vladymyrvvych, Turkestan nameh: Turkestan dar ahd-e- moghol [2 Cover], Translated by Karime Keshavarz, First edition, Tehran: Bonyade farhang-e- Iran publication, 1973.
3-                              Ahmmad, Nazir, “Nazari be  tarjemh-e- va motarjem-e- ahya almolok”, Tehran:keyhan-e- farhangi Journal, 13th year , No. 128, pp. 32-33, Aug & Sep 1973.
4-                              Eshpoler, Bertould, Tarikh-e- Moghol dar Iran, Translated by Mahmmod-e- Mir aftab, Second edition, Tehran: Elmi va farhangi publication, 1986.
5-                              Eghbal, Abass, Tarikh-e- Mofassal-e- Iran az estilay-e-  Moghol ta elam-e- mashrotyat, the first Volume: Az hamleh changiz ta tashkil-e- doulat-e- teimory, Second edition, Tehran: Amirkabir publication, 1962.
6-                              Boyle, G.A, Tarikh-e- Dodmani va siasy Elkhanan, set of series[ The fifth volume]: Tarikh-e- Iran-e- Cambridge ; az amadan-e- saljoghyan ta foropashy-e-Elkhanan,  Translated by Hassan Anosheh, First edition, Tehran: Amirkabir publication, 1987.
7-                              Bayani, Shirin(Eslami-e- Nodoshan), Din va Dolat dar Iran-e ahd-e- moghol [The Second volume]: Hokomat-e- Elkhanani : Nabard-e- myan-e do farhang, First edition, Tehran: Markaz-e- nashr-e- daneshgahi publication, 1992.
8-                              Tara, Chand, Ravabet-e Iran va Hend tey-e ghoroun: Matne kamel-e- notgh-e jenab-e- Dr. Tara Chand safir kabir-e- Hendostan dar Iran,  Edition unknown, Tehran: Embassy of India publication, 1955.
9-                              Teymori, Ebrahim, Emperatory-e- moghol va Iran; Duoran-e- farmanravae-e changiz va janeshinan-e- ou, First edition, Tehran: Tehran university publication, 1998.
10-                           Jouzajani, Menhaj seraj, Tabaghat-e- Naseri (Tarikh-e- kamel-e- Iran), with The correct by Abdol Hady-e Habibi, (First edition, Kabul) First edition, Tehran: Donyay-e- Ketab publication, 1984.
11-                           Jouvyni, Atamalek, Tarikh-e- Jahangoshay-e- Jouvyni[3 volume], with The correct by mohammad-e-  ghazvini, with trying by sayed shahrokh-e- Mosavian, First edition, Tehran: Dastan publication, 2006.
12-                           Chime, Mohammad Akhtar, “Ravabet-e- Mashayekh-e- Sohrevardieh Iran va Shebh-e- ghareh”, Tehran: Nameh-e- farsi Journal, 3th year , No. 1, pp. 28-35, 1998.
13-                           Heydar, Azim-o-shan, “Miras-e- Manavi va erfani-e- lal shahbaz ghalandar”, Translated by ali Mohammad-e- Hoseyni, Kerachi, Helal  Journal,  No. 121, pp .3-4, Feb 1972.
14-                           Khand-e- Mir, Ghyass Adyn-e-bne Hemam Adyn-e- Hosseyni, Tarikh-e- Habib alsyar fe Akhbar al bashar[4 volume], with The introduction by Jalal Adyn Homaey, Monitoring by Mohammad Dabyr syaghi, First edition, Tehran: Khayam publication, 1954.
15-                           Razavi, Sayeed Athar Abass, “Tassavof dar Shebh-e- ghareh Hend”, Translated by Fatemeh Shah Hosseyni, Tehran: Hekmat va marefat Journal, No. 10, pp. 39-46, 2007.
16-                         Reyaz Aleslam, Ravabet-e- Iran va Hend dar Dorey-e- Safavieh va Afsharieh, Translated by Mohammad Bagher Aram & Abassali Ghafari-e- Fard, , First edition, Tehran: Amirkabir publication, 1994.
17-                           Zarinkob, Abdol Hossein, Donbaleh-e- Tassavof Dar Iran, Third edition, Tehran: Amirkabir publication, 1990.
18-                           Salimi Mino, Ravabet-e- Farhangi-e- Iran va Hend, First edition, Tehran: Ministry of Foreign Affairs of the Islamic Republic of Iran publication, 1993.
19-                         Seyfi-e- Heravi, Seyf ebn-e- Mohammad, Tarikh Nameh-e- Harat, with The correct by Gholam Reza tabatabaye-e Majd, First  edition, Tehran: Assatir Press, in Collaboration with the International Center for Dialogue Among Civilizations, 2004.
20-                           Shabani, Reza, “Naghsh-e Iranian dar Roshd va etelay-e- Farhangi-e- Shebh-e- ghareh Hend”,  Tehran: Nameh Farhang Journal, Ministry of Culture and Islamic Guidance, 1th year, No. 3, pp .40-43, 1991.
21-                           Shahabi, Ali Akbar, Ravabet-e- Adabi-e- Iran va Hend, First edition, Tehran: Bookstore and Markazi publication, 1937.
22-                         Safi, Ghasem, “Magham-e- shahbaz ghalandar Aref va sokhanvar-e- farsi dar Send”, Pajoohesh hay-e Adab-e- erfani Journal[Gohar-e- Goya] Esfahan University, second period,  No. 1, pp. 39-61, 1999.
23-                           Safa, Zabih allah, “Tassalot-e- Gholaman-e- Zard Poost va Asar-e- ejtemae-e- an dar Iran az miyaneh Gharn-e- panjom ta Aghaz-e- Gharne Haftom”, Tehran: Journal of Tehran University Faculty of Literature and Humanities, No. 37, pp. 23-81, Oct 1956.
24-                         Safa, Zabih allah, Tarikh-e- Adabyat Dar Iran, First edition, Tehran: Ferdosi publication, 1993.
25-                         Oufi, Sadid Aldin Mohammad, Lobab Alalbab , with The trying by Said-e-  Nafisi, Unknown edition, Tehran: Ebn-e Sina Press & Elmy publication, 1956.
26-                           Oufi, Sadid Aldin Mohammad, Javameh Al Hekayat va Lavameh Al Ravayat, with The trying by Jafar-e-  Shoar, Seventh edition, Tehran: Elmy va farhangi publication, 2003.
27-                           Fereshte, Mohammadebn-e- ghassem-e- Hendo shah, Tarikh-e- Fereshteh[2 volume], Unknown edition (Lithography), Kanpuor: Unknown publication, 1884.
28-                           Mardani, Firoz, “Seyri Dar Monasebat-e- Farhangi Iran va Hend Az Aghaz Ta Anjam”, Tarikh-e- Ravabet-e- Khareji Journal,  No. 28, pp. 71-92, 2006.
29-                           Mostuofi, Hamd Allah-e-bn-e- Abibakr, , Nozhat Al GHolob, with The trying and Additions by Mohammad-e- Dabir siaghi,  first edition, Tehran: Tahori publication, 1957.
30-                           Mazhar, Mohammad Salim, “Farsi sarayan-e- Mohajer Dar Dorey-e- Salatin-e- Mamlook”, Nameh-e- parsi Journal, 4th year,  No. 2, pp. 102-154, 1999.
31-                           Nasavi, Shahab Aldin Mohammad, Sirat-e- Jalal Aldin Minkoberni,, with The correct and Additions by Mojtaba  Minavi, second edition, Tehran: Elmy va farhangi publication, 1986.
32-                           Nezami, Ahmad Khaligh, “Tasir-e- Iran bar Zamineh Adab va Tasavof dar Asiyay-e- Jonobi”, Iran nameh Journal, 11th year, No. 41, pp. 33-56, Winter 1992.